دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3234 موسی عمران چو در طور مناجات آمدی Aبیشتر بودی و یا در وقت حاجات آمدی

پیش از این عمری به راه حق به جان بستی کمرAتا شبی با حق تعالی در مناجات آمدی
بی مراد نفس حالات سکون و خورد و خواب Aبا پلاس کهنه در احرام میقات آمدی
از تجلی ربه چون نوش کردی جام عشق Aدر سماع رب ارنی خوش به حالات آمدی
چون خطاب امر فاخلع کرد شبی نعلیک راAپا برهنه اخذ آلالواح و آیات آمدی
تا نکردی نفی غیر حق به قول لا اله Aچون به طور کلم الله سوی ابیات آمدی
آنکه سنگ طور پنداری زمرد شد به قدرAتا کلیم الله برو در عبادات آمدی
خود چه اندیشی به حق سید عالم که اوAبر درش روح الامین از بهر طاعات آمدی
با جمیع مرسلان کردی صلوة دایمون Aتا به فرش سر به عرش از سر اوقات آمدی
چون ارحنی یا بلال از سر او گشتی روان Aاز در یاسین و طه در ملاقات آمدی
با ولی الله حق مرتضی در راه دین Aمستغاث اهل عرفان در کرامات آمدی
یا براق و رایت و تاج و علم در دست اوAدر شب قربت فراز این سموات آمدی
چو بلا احصی ثناء عرض دادی بندگی Aاز ره تلقین حق چون در تحیات آمدی
گر نبودی امتی امت به مرحومی ازوAچون صفات رحمتیت رو بغایات آمدی
گرنه او در لی مع الله راز گفتی با کریم Aآل یسین در عبا کی در حصیات آمدی
ور به فرمان دادن جانان نبردی جان خویش Aزمره کروبیان چون در مباهات آمدی
گر خلیل الله را با حق نبودی راز عشق Aآتش نمرود چون با او بروضات آمدی
شمس تبریزی که دارد جام عشق لم یزل Aبارها از بی خودی سوی خرابات آمدی
گرنه بر مولی فکندی رایت ظل ظلیل Aاز صراط مستقیمش چون بروحات آمدی

3235 نه به بیداری بخواب این حور را گردیدمی Aچون تو کافر بودمی گرد تو می گردیدمی

ور باول روز زین حال آگهی بودی مراAدر تو دل کی بستمی ور بستمی ببریدمی
ور بخوبی چون گل روی تو بودی خوی توAای بسا گلها که من از باغ وصلت چیدمی
ور بدین رازی تو بودی عاشق من هر زمان Aبر دلت بخشودمی و بوسه ای بخشیدمی
ور تو بودی همچو من ثابت قسم در عاشقی Aبر سر همچون تو عاشق من دگر نگزیدمی
گرچه بر جور و جفای تو مرا قدرت بدی Aیا ز خلقم شرم بودی یا ز حق ترسیدمی
از رخ و لب گل شکر بسیار دارد حسن توAکاشکی بفروختی تا پاره ای بخریدمی
ناصحان گفتند یار بی وفا را ترک کن Aاین جفا کی دیدمی گر آن سخن بشنودمی
شمس گوید ماندمی من تا ابد همچون خضرAزاب حیوان لبش گر قطره ای نوشیدمی

3236 اگرت مراد باشد که نمیری و بمانی Aبرهان ز جهد خود راز جهان دون فانی

ز تن و ز جان و از دل بگذر مساز منزل Aکه شود مراد حاصل به مراد و کامرانی
تو ز کفر و دین گذر کن تو ز صلح و کین گذر کن Aز زمانه هین گذر کن چو ورای این زمانی
به جمال عشق الا ز وجود خویش لا شوAز خودی گزین تبرا به بقای جاودانی
بنگر که دانه در گل گل و برک و میوها شدAز سفول بر علا شد به فتوح آسمانی
چو تویی فقیر بینا چو دلت بپر به بالاAکه تو راست صد ولایت به جهان بی نشانی