دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3231 تو مشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی Aنه امیری نه وزیری بن سبلت بچه مالی

چو هیاهوی برآری و نبینند سپاهی Aبشناسند همه کس که تو طبلی و دوالی
چو خلیفه پسری تو بنه آن طبل ز گردن Aبستان خنجر و جوشن که سپهدار جلالی
به خدا صاحب باغی تو ز هر باغ چه دزدی Aبفروش از رز خویشت همه انگور حلالی
تو نه آن بدر کمالی که دهی نور و نگیری Aبستان نور چو سائل که تو امروز هلالی
هله ای عشق برافشان گهر خویش بر اخترAکه همه اختر و ماهند و تو خورشیدمثالی
بده آن دست به دستم مکشان دست که مستم Aکه شراب است و کباب است و یکی گوشه ای خالی
بدوان مست و خرامان به سوی مجلس سلطان Aبنگر مجلس عالی که تویی مجلس عالی
نه صداعی نه خماری نه غمت ماند نه زاری Aعسسی دان غم خود را به در شحنه و والی
عسس و شحنه چه گویند حریفان ملک راAهمه در روی درافتند که بس خوب خصالی
مده آن دست به دستم مکشان دست ز دستم Aکه شراب ست و کباب ست و یکی گوشه خالی
هله شمس الحق تبریز تویی سرور خوبان Aبه جهان مثل تو هرگز نبود صاحب مالی

3232 سلب العشق فوادی حصل الیوم مرادی Aبزن ای مطرب عارف که زهی دولت و شادی

اذن العشق تعالوا، لتذوقوا و تنالواAهله ای مژده شیرین، چه نسیمی و چه بادی!
کتب الروح سراحی الکاس صیاحی Aز تو اندر دورانم، که ره دور گشادی
لخلیلی دورانی، لحبیبی سیرانی Aچو جهت نیست خدا را، چه روم سوی بوادی؟!
نه که بر کعبه ی اعظم دورانست و طوافی؟Aدورانی و طوافی لک، یا اهل ودادی
فتح العشق رواقا فاجیبوه سباقاAهله در گلشن جان رو، چو مریدی و مرادی
لتری فیه خمورا، و نشاطا و سروراAکه چنان عیش ندیدی تو از آن روز که زادی
انا قصرت کلامی، فتفضل بتمامی Aبگشا شرح محبت هله بر رغم اعادی

3233 گر من اندر عشق جانان نیک دانا بودمی Aاندر آن یغما حریف ترک یغما بودمی

ور چو چشم خونی او بودمی من فتنه جوی Aدر میان حلقه های شور و غوغا بودمی
گر ضمیر هر خسی ما را نخستی در جهان Aدر سر و دل ها روان مانند سودا بودمی
گر نه هر روزی ز برجی سر فروکردی مهم Aجا نگردانیدمی هرگز به یک جا بودمی
من نکردم جلدیی با عشق او کان آتشش Aآب کردی مر مرا گر سنگ خارا بودمی
گر نکاهیدی وجودم هر دمی از درد عشق Aمن نه عاشق بودمی من کارافزا بودمی
ور نه موج عشق شمس الدین تبریزی بدی Aکو مرا بر می کشد در قعر دریا بودمی