دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3230 یار دمی بکن مرا بهر خدای یاریی Aنیست تو را ضعیفتر از دل من شکاریی

نای برای من کند در شب و روز ناله ای Aچنگ برای من کند با غم و سوز زاریی
کی بفشاردی مرا دست غمی و غصه ای Aگر تو مرا به عاطفت در بر خود فشاریی
دیده همچو ابر من اشک روان نباردی Aگر تو ز ابر مرحمت بر سر من بباریی
دست دراز کردمی گوش فلک گرفتمی Aگر سر زلف خویش را تو به کفم سپاریی
از سر ماه من کله بستدمی ربودمی Aگر تو شبی به لطف خود خوش سر من بخاریی
حق حقوق سابقت حق نیاز عاشقت Aحق زروع جان من کش تو کنی بهاریی
حق نسیم بوی تو کان رسدم ز کوی توAحق شعاع روی تو کو کندم نهاریی
تا که نثار کرده ای از گل وصل بر سرم Aبر کف پای کوششم خار نکرد خاریی
دارد از تو جزو و کل خرمیی و شادیی Aوز رخ تو درخت گل خجلت و شرمساریی
ای لب من خموش کن سوی نگار گوش کن Aتا کند او به لطف خود نادره غمگساریی

3231 تو مشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی Aنه امیری نه وزیری بن سبلت بچه مالی

چو هیاهوی برآری و نبینند سپاهی Aبشناسند همه کس که تو طبلی و دوالی
چو خلیفه پسری تو بنه آن طبل ز گردن Aبستان خنجر و جوشن که سپهدار جلالی
به خدا صاحب باغی تو ز هر باغ چه دزدی Aبفروش از رز خویشت همه انگور حلالی
تو نه آن بدر کمالی که دهی نور و نگیری Aبستان نور چو سائل که تو امروز هلالی
هله ای عشق برافشان گهر خویش بر اخترAکه همه اختر و ماهند و تو خورشیدمثالی
بده آن دست به دستم مکشان دست که مستم Aکه شراب است و کباب است و یکی گوشه ای خالی
بدوان مست و خرامان به سوی مجلس سلطان Aبنگر مجلس عالی که تویی مجلس عالی
نه صداعی نه خماری نه غمت ماند نه زاری Aعسسی دان غم خود را به در شحنه و والی
عسس و شحنه چه گویند حریفان ملک راAهمه در روی درافتند که بس خوب خصالی
مده آن دست به دستم مکشان دست ز دستم Aکه شراب ست و کباب ست و یکی گوشه خالی
هله شمس الحق تبریز تویی سرور خوبان Aبه جهان مثل تو هرگز نبود صاحب مالی

3232 سلب العشق فوادی حصل الیوم مرادی Aبزن ای مطرب عارف که زهی دولت و شادی

اذن العشق تعالوا، لتذوقوا و تنالواAهله ای مژده شیرین، چه نسیمی و چه بادی!
کتب الروح سراحی الکاس صیاحی Aز تو اندر دورانم، که ره دور گشادی
لخلیلی دورانی، لحبیبی سیرانی Aچو جهت نیست خدا را، چه روم سوی بوادی؟!
نه که بر کعبه ی اعظم دورانست و طوافی؟Aدورانی و طوافی لک، یا اهل ودادی
فتح العشق رواقا فاجیبوه سباقاAهله در گلشن جان رو، چو مریدی و مرادی
لتری فیه خمورا، و نشاطا و سروراAکه چنان عیش ندیدی تو از آن روز که زادی
انا قصرت کلامی، فتفضل بتمامی Aبگشا شرح محبت هله بر رغم اعادی