دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3228 گر شب وصل دیده ای نور ضیا چه می کنی Aروضه او چریده ای آب و گیا چه می کنی

میل کنی به کبریا روی نهی سوی ریاAپیش بساط کبریا کبر و ریا چه می کنی
حال ز قال به تو را فقر ز مال به تو راAشمله و شال به تو را تاج و لوا چه می کنی
چونکه ز مال روز و شب نیست تو را به جز تعب Aگوشه عافیت طلب این همه را چه می کنی
چشم یقین و معرفت در ره دین و در صفت Aناظر تست و مشرفت تا تو گدا چه می کنی
آه ز غصه سرد به گونه ز عشق زرد به Aدر ره یار درد به تا تو دوا چه می کنی
باشد احد و احمدی در پی شمس واجدی Aطالب ملک سرمدی دار فنا چه می کنی

3229 هر طربی که در جهان گشت ندیم کهتری Aمی برمد ازو دلم چون دل تو ز بدتری

هر هنری و هر رهی کان برسد به ابلهی Aنیست به پیش همتم زو طربی و مفخری
گر شکر است عسکری چون برسد به هر دهن Aزو نخورد شکرلبی فر ندهد به مخبری
گر قمر است و گر فلک ور صنمی است بانمک Aکان همه است مشترک می نبود ورا فری
آنچ بداد عامه را خلعت خاص نبود آن Aسور سگان کافران می نخورد غضنفری
مجلس خاص بایدم گر چه بود سوی عدم Aشربت عام کم خورم گر چه بود ز کوثری
لاف مسیح می زنی بول خران چه بو کنی Aبا حدثی چه خو کنی همچو روان کافری
گر نبدی متاع زر اصل وجود بول خرAجان خران به بوی آن برنزدی چرا خوری
مرد چو گوهری بود قیمت خویش خود کندAشاد نشد به شحنگی هیچ قباد و سنجری
زر تو بریز بر گهر چونک بماند زیر زرAبرنجهید بر زبر آن سبک است و ابتری
ور بجهید بر زبر قیمت او است بیشترAبیش کنش نثار زر هست عزیز گوهری
ما گهریم و این جهان همچو زری در امتحان Aبر سر زر برآ که لا گر تو نه ای محقری
شهوت حلق بی نمک شهوت فرج پس دوک Aبا سگ و خوک مشترک با خر و گاو همسری
نیست سزای مهتری نیست هوای سروری Aهمت شاه و سنجری قبله گه پیمبری
عشق و نیاز و بندگی هست نشان زندگی Aدر طلب تجلیی در نظری و منظری
آب حیات جستنی جامه در آب شستنی Aبر در دل نشستنی تا بگشایدت دری
در طرب و معاشقه در نظر و معانقه Aفرض بود مسابقه بر دل هر مظفری
نیست روش طرنطران بنگر سوی آسمان Aدر تک و پوی اختران هر یک چون مسخری
روز خنوسشان ببین شام کنوسشان ببین Aسیر نفوسشان ببین گرد سرای مهتری
غارب و شارقان حق طالب و عاشقان حق Aدر تک و پوی و در سبق بی قدمی و بی پری
گرم روی خور نگر شب روی قمر نگرAولوله سحر نگر راست چو روز محشری
جان تقی فرشته ای جان شقی درشته ای Aنفس کریم کشتیی نفس لایم لنگری
رحم چو جوی شیر بین شهوت جوی انگبین Aعمر چو جوی آب دان شوق چو خمر احمری
در تو نهان چهارجو هیچ نبینیش که کوAهمچو صفات و ذات هو هست نهان و ظاهری
جوشش شوق از کجا جنبش ذوق از کجاAلذت عمر در کمین رحم به زیر چادری
خلق شده شکار او فرجه کنان کار اوAدر پی اختیار او هر یک بسته زیوری
شب به مثال هندوی روز مثال جادوی Aعدل مثال مشعله ظلم چو کور یا کری
عقل حریف جنگیی نفس مثال زنگیی Aعشق چو مست و بنگیی صبر و حیا چو داوری
شاه بگفته نکته ای خفیه به گوش هر کسی Aگفته به جان هر یکی غیر پیام دیگری
جنگ میان بندگان کینه میان زندگان Aاو فکند به هر زمان اینت ظریف یاوری
گفت حدیث چرب و خوش با گل و داد خنده اش Aگفت به ابر نکته ای کرد دو چشم اوتری
گوید گل که بزم به گوید ابر گریه به Aهیچ یکی ز یک دگر پند نکرده باوری
گفته به شاخ رقص کن گفته به برگ کف بزن Aگفته به چرخ چرخ زن گرد منازل ثری
گفته به عقل طیره شو گفته به عشق خیره شوAگفته به صبر خون گری در غم هجر دلبری
گفته به رخ بخند خوش گفته به زلف پرده کش Aگفته به باد درربا پرده ز روی عبهری
گفته به موج شور کن کف ز زلال دور کن Aگفته به دل عبور کن بر رخ هر مصوری
هر طرفی علامتی هر نفسی قیامتی Aتا نکنی ملامتی گر شده ام سخنوری
بر سر من نبشت حق در دل من چه کشت حق Aصبر مرا بکشت حق صبر نماند و صابری
این همه آب و روغن است آنچ در این دل من است Aآه چه جای گفتن است آه ز عشق پروری
لاح صبوح سره فاح نسیم بره Aجاء اوان دره برزه لمن یری
انزله من العلی انشاه من الولاAاملاه من الملا فهمه لمن دری
زینه لوصله الحقه باصله Aنوره بنوره ایقظه من الکری
لیس لهم ندیده کلهم عبیده Aعز و جل و اغتنی لیس یرام بالشری
اکرمنا ابرنا طیبنا و سرناAحدثنا به ما نجی اخبرنا بما جری
طاب و حی ظله من علی مقله Aعز وجود مثله فی البلدان و القری
از تبریز شمس دین یک سحری طلوع کردAساخت شعاع نور او از دل بنده مظهری

3230 یار دمی بکن مرا بهر خدای یاریی Aنیست تو را ضعیفتر از دل من شکاریی

نای برای من کند در شب و روز ناله ای Aچنگ برای من کند با غم و سوز زاریی
کی بفشاردی مرا دست غمی و غصه ای Aگر تو مرا به عاطفت در بر خود فشاریی
دیده همچو ابر من اشک روان نباردی Aگر تو ز ابر مرحمت بر سر من بباریی
دست دراز کردمی گوش فلک گرفتمی Aگر سر زلف خویش را تو به کفم سپاریی
از سر ماه من کله بستدمی ربودمی Aگر تو شبی به لطف خود خوش سر من بخاریی
حق حقوق سابقت حق نیاز عاشقت Aحق زروع جان من کش تو کنی بهاریی
حق نسیم بوی تو کان رسدم ز کوی توAحق شعاع روی تو کو کندم نهاریی
تا که نثار کرده ای از گل وصل بر سرم Aبر کف پای کوششم خار نکرد خاریی
دارد از تو جزو و کل خرمیی و شادیی Aوز رخ تو درخت گل خجلت و شرمساریی
ای لب من خموش کن سوی نگار گوش کن Aتا کند او به لطف خود نادره غمگساریی