دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3226 شست تو ماهی مرا چله نشاند مدتی Aدام تو کرکس مرا داد به غم ریاضتی

نفس خسیس حرص خو عاشق مال و گفت و گوAیافت به گنج رحمتت از دو جهان فراغتی
ترک زیارتت شها دان ز خری نه بی خری Aز آنک به جان است متصل حج تو بی مسافتی
هیچ مگو دلا هلا طاقت رنج نیستم Aطاق شو از فضول خود حاجت نیست طاقتی
طاقت رنج هر کسی داری و می کشی بسی Aطاقت گنج نیستت این چه بود خساستی
سر دل تو جز ولا تا نبود که بی گمان Aبر سر بینیت کند سر دلت علامتی
حشر شود ضمیر تو در سخن و صفیر توAنقد شود در این جهان عرض تو را قیامتی
از بد و نیک مجرمان کند نشد وفای توAز آنک تو راست در کرم ثابتی و مهارتی
جان و دل مرید را از شهوات ما و من Aجز ز زلال بحر تو نیست یقین طهارتی
متقیان به بادیه رفته عشا و غادیه Aکعبه روان شده به تو تا که کند زیارتی
روح سجود می کند شکر وجود می کندAیافت ز بندگی تو سروری و سیادتی
بر کرم و کرامت خنده آفتاب توAذره به ذره را بود نوع دگر شهادتی
جمله به جست و جوی تو معتکفان کوی توAروی به کعبه کرم مشتغل عبادتی
پنج حس از مصاحف نور و حیات جامعت Aیاد گرفته ز اوستا ظاهر پنج آیتی
گاه چو چنگ می کند پیش درت رکوع خوش Aگاه چو نای می کند بهر دم تو قامتی
بس کن ای خرد ازین قصه و ناله حزین Aبوی برد به خامشی هر دل با شهامتی

3227 عف عف عف همی زند اشتر من ز تف تفی Aوع وع وع همی کند حاسدم از شلقلقی

وع وع وع چه گویدم طفلک مهد بسته راAدق دق دق همی رسد گوش مرا ز وق وقی
قو قو قوی بلبلان نعره همی زند مراAقم قم قم شب غمان تا به صبوح ساقیی
تن تن تن ز زهره ام پرده همی زند نواAدف دف دف ازین طرب پرده درد ز رقرقی
گل گل گل کشفت و من بلبل بی نوا شدم Aغلغل غل همی زنم در چمنش ز وق وقی
جم جم جم ز جام جم جمجمه مرا نواAنی نی نی به دف زند کاتش عشق مطلقی
هی هی هی شب غمان می بردم به طور اوAکف کف کف مرا مده در ظلم عشقشقی
دم دم دم همی دهد چون دهلم هوای اوAخم خم خم کمند او می کشدم که عاشقی
دل دل دل ز زلف او ره نبرد به هند و چین Aغم غم غم ظلام آن ره زندش که عاشقی
هو هوی هو همی رسد از سو کبریای حق Aدل دل دل که دل منه جانب این مدققی
دو دو دو چو گوی شو در خم صولجان اوAمی می می رسد تراجم جم جام حق حقی
حق حق حق همی زند فایض نور شمس دین Aدق دق دق منه بخود حرف خرد که دق دقی

3228 گر شب وصل دیده ای نور ضیا چه می کنی Aروضه او چریده ای آب و گیا چه می کنی

میل کنی به کبریا روی نهی سوی ریاAپیش بساط کبریا کبر و ریا چه می کنی
حال ز قال به تو را فقر ز مال به تو راAشمله و شال به تو را تاج و لوا چه می کنی
چونکه ز مال روز و شب نیست تو را به جز تعب Aگوشه عافیت طلب این همه را چه می کنی
چشم یقین و معرفت در ره دین و در صفت Aناظر تست و مشرفت تا تو گدا چه می کنی
آه ز غصه سرد به گونه ز عشق زرد به Aدر ره یار درد به تا تو دوا چه می کنی
باشد احد و احمدی در پی شمس واجدی Aطالب ملک سرمدی دار فنا چه می کنی