دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3223 پیش از آنکه از عدم کرد وجودها سری Aنی ز وجود و از عدم باز شدم یکی دری

بی مه و سال سال ها روح زده ست بال هاAنقطه روح لم یزل پاک روی قلندری
آتش عشق لامکان سوخته پاک جسم و جان Aگوهر فقر در میان بر مثل سمندری
خود خورد و فزون شود آنک ز خود برون شودAسیمبری که خون شود از بر خود خورد بری
کوره دل درآ ببین زان سوی کافری و دین Aزر شده جان عاشقان عشق دکان زرگری
چهره فقر را فدا فقر منزه از رداAکز رخ فقر نور شد جمله ز عرش تا ثری
مست ز جام شمس دین میکده الست بین Aصد تبریز را ضمین از غم آب و آذری
رو چو بچشم دیده ای نیست روان شستنت Aباک نباشد ار تو را نیست عصا و رهبری

3224 دوش در آمد از درم لاله رخی جوانکی Aآمد و نزد ما نشست فارغ و خوش زمانکی

گفتمش ای نگار من خسته دلی بگو چراAتا به کجا همی رود طرفه چنین جوانکی
گفت هزار جان من باد فدای عاشقان Aخود که بود درین جهان نزد تو به ستانکی
گفت که من بدین صفت عاشق روی تو شدم Aاز تو دریغ چون کنم جمله وجود و جانکی
خوان کرم نهاده ای نزد همه کس ای صنم Aچاکر تو نمی رسد دست باستخوانکی
از من و خلق برده ای جان و دل ای نگار من Aهیچکسی نمی دهد از رخ تو نشانکی

3225 سرکه هفت ساله را از لب او حلاوتی Aخاربنان خشک را از گل او طراوتی

جان و دل فسرده را از نظرش گشایشی Aسنگ سیاه مرده را از گذرش سعادتی
از گذری که او کند گردد سرد دوزخی Aوز نظری که افکند زنده شود ولایتی
مرده ز گور برجهد آید و مستمع شودAگر بت من ز مرده ای یاد کند حکایتی
آنک ز چشم شوخ او هر نفسی است فتنه ای Aآنک ز لطف قامتش هر طرفی قیامتی
آه که در فراق او هر قدمی است آتشی Aآه که از هوای او می رسدم ملامتی