دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3222 اشتر مست مست من بس نکند زعف عفی Aجام الست داده ای باز مزن بصف بصفی

گر به کنام معرفت پا ز علف برون نهدAهمچو شتر مهار نه در کف آدم صفی
نیست حدیث عف عفم همچو شتر درین صفم Aچند رباید از کفم سایه شمع منطفی
برد بهار عشق تو اشترم از کنام دل Aباز نشان بآب خود آتش من ز تف تفی
موقف من به عشق تو حیرت خاص آمده Aباز مزن به موقفم چونکه نه بند موقفی
سرور عاشقان که تو همدم جام عشق توAخواند ز وجه روی تو آیتهای مصطفی
برد مرا ز عقل و دین جانب عشق سرکشان Aتن تن تن زمزمه و ناله نای و دف و نی
دل نرود ز زلف تو جانب عشرت بقاAگر چه توجهش دهی تا به عروج رفرفی
در نظر دلم دمی خدنگار برگشاAتا ز عیان انس دل ذکر جلی شود خفی
معطی جام ذوالبقا ریخت ز فیض جام جم Aخاطر ما ببوی او رست ز خوی فلسفی
ساقی معرفت دهد باده هر یکی بقدرAفرق بقدر می کند نوفل مسند از صفی
عیب و خطای ما مکن ور تو عنان نمی کشی Aشر قضا بخیر بر زانچه به خود مکلفی
ورنه ز ساقی بقا جام مفاضتت رسدAموج بهار دل زند جوشش عشق کف کفی
هدیه شمس دین تو را راه برد به ملک دل Aباز مزن سر از ابا ور تو به حق شدی وفی

3223 پیش از آنکه از عدم کرد وجودها سری Aنی ز وجود و از عدم باز شدم یکی دری

بی مه و سال سال ها روح زده ست بال هاAنقطه روح لم یزل پاک روی قلندری
آتش عشق لامکان سوخته پاک جسم و جان Aگوهر فقر در میان بر مثل سمندری
خود خورد و فزون شود آنک ز خود برون شودAسیمبری که خون شود از بر خود خورد بری
کوره دل درآ ببین زان سوی کافری و دین Aزر شده جان عاشقان عشق دکان زرگری
چهره فقر را فدا فقر منزه از رداAکز رخ فقر نور شد جمله ز عرش تا ثری
مست ز جام شمس دین میکده الست بین Aصد تبریز را ضمین از غم آب و آذری
رو چو بچشم دیده ای نیست روان شستنت Aباک نباشد ار تو را نیست عصا و رهبری

3224 دوش در آمد از درم لاله رخی جوانکی Aآمد و نزد ما نشست فارغ و خوش زمانکی

گفتمش ای نگار من خسته دلی بگو چراAتا به کجا همی رود طرفه چنین جوانکی
گفت هزار جان من باد فدای عاشقان Aخود که بود درین جهان نزد تو به ستانکی
گفت که من بدین صفت عاشق روی تو شدم Aاز تو دریغ چون کنم جمله وجود و جانکی
خوان کرم نهاده ای نزد همه کس ای صنم Aچاکر تو نمی رسد دست باستخوانکی
از من و خلق برده ای جان و دل ای نگار من Aهیچکسی نمی دهد از رخ تو نشانکی