دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3218 چون همه ذوق و طربی گفت بسند احلبی Aخسته دلان را سببی گفت بسند احلبی

عاشق آن روی توام زار و دعاگوی توام Aگرچه به پهلوی توام گفت بسند احلبی
یار پسندیده من وان مه بگزیده من Aجان و دل و دیده من گفت بسند احلبی
در همه عمر کسی سیر نگردد نفسی Aای ز تو سرگشته بسی گفت بسند احلبی
لایق دیدار تویی واقف اسرار تویی Aرونق هر کار تویی گفت بسند احلبی
قبله هر کیش تویی مرهم هر ریش تویی Aمایه هر عیش تویی گفت بسند احلبی
ای لب تو ناز مرو ای بت طناز مروAکار مرا ساز مرو گفت بسند احلبی
زلف سمن بوی تو خوش نرگس جادوی تو خوش Aروی تو خوش موی تو خوش گفت بسند احلبی
مفخر تبریز تویی شمس شکرریز تویی Aصبح سحرخیز تویی گفت بسند احلبی

3219 زخم مزن بر طرف کارگه شیشه گری Aزخم مزن بر جگر خسته خسته جگری

بر دل من زن همه را ز آنک دریغ است و غبین Aزخم بود سنگ تو بر سینه و جان دگری
باز رهان جمله اسیران جفا را جز من Aتا به جفا هم نکنی در جز بنده نظری
هم به وفا با تو خوشم هم به جفا با تو خوشم Aنی به وفا نی به جفا بی تو مبادم سفری
چونک خیالت نبود آمده در چشم کسی Aچشم تو برگشته بود تیره و خیره نگری
پیش ز زندان جهان با تو بدم من همگی Aکاش برین دامگهم هیچ نبودی گذری
چند بگفتم که خوشم هیچ سفر می نروم Aاین سفر صعب نگر ره ز علی تا به ثری
لطف تو بفریفت مرا گفت برو هیچ مرم Aبدرقه باشد کرمم بر تو نباشد خطری
چون به غریبی بروی فرجه کنی پخته شوی Aبازبیایی به وطن باخبری پرهنری
گفتم ای جان خبر بی تو خبر را چه کنم Aبهر خبر خود که رود از تو مگر بی خبری
چون ز کفت باده کشم بی خبر و مست و خوشم Aبی خطر و خوف کسی بی شر و شور بشری
گفت بگوشم سخنان چون سخن راه زنان Aبرد مرا شاه ز سر کرد مرا خیره سری
قصه دراز است بلی آه ز مکر و دغلی Aگر ننماید کرمش این شب ما را سحری

3220 ای که به قصد نیم شب بسته نقاب آمدی Aآن همه حسن و نیکوی نست مناسب بدی

یافاتی فدیتکم فی امل اتیتکم Aقد قطعت وسایلی حیلة قول حاسد
جان شهان و حاجبان! چشم و چراغ طالبان Aبی تو ز جان و جا شدم، تو ز برم کجا شدی؟
یا ملک الا یا من، یا شرف الاماکن Aجاتک کی تعیذنی، سطوة کل معتدی
یار سرور و دولتم، خواجه ی هر سعادتم Aلیک تو با همه جفا خوشتر ازین همه بدی
رحمتکم محیطة، رافتکم بسیطةAسادتنا، تقبلو توبة کل عابد
مست میی نمی شوم، جز ز شراب اولین Aده قدحی، چه کم شود از خم فضل ایزدی؟
طلعتکم بدورنا، بهجتنا و نورناAظل خیال طیفکم دولة کل ماجد
ای دل خسته هان و هان، تا نرمی ز سرخوشان Aپا نکشی ز عاشقان، ورنه جهود و مرتدی
قبلتنا خیالهم لذتنا دلالهم Aیا سندی، جمالهم فتنة کل زاهد
قدر وصالشان بدان یاد کن، آنک پیش ازین Aهمچو زنان تعزیت بر سر و رو همی زدی
خادعنی و غرنی، هیجنی و جرنی Aنور هلال وصلکم من افق مشید
ای که تو مست وصل جو صورت عشق را بگوAبر دو جهان خروج کن، هرچه کنی مویدی