دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3209 ای نور چشم عقل و جان بر تخت دل سلطان تویی Aچون صد هزاران ماه و خور بی آسمان تابان تویی

هم ساکن و جنبان تویی یکسان تویی صدسان تویی Aپستی تویی بالا تویی هم تن تویی هم جان تویی
هم کوه و صحرا هم تویی هم گوهر و دریا تویی Aهمچون بهار اندر چمن در برگ و در بستان تویی
در جسم ما چون جان تویی در جانها جانان تویی Aصورت تویی معنی تویی پیدا تویی پنهان تویی
با عاشق از عالم مگو با دیو از آدم مگوAاز سوز و از ماتم بگو من آنچه گویم آن تویی
هم هستی عالم تویی هم هستی آدم تویی Aصد چون زمین و آسمان در ظل بی پایان تویی
خود را نمودی ای احد اندر نقوش بی عددAچون که نمی بینم تو را اندر هزاران سان تویی
جویان بدم روز و شبت در ذکرگویان یا ربت Aچون باز کردم دیده را دیدم که هم جویان تویی
نادیده کس کی گوید این زهره اش درد از خوف این Aاین را تو می گویی نه من چون در زبان گویان تویی
مولا بگو اسرار را اسرار پر انوار راAنی نی بهانه است این سخن منشی این دیوان تویی

3210 این بار من یکبارگی از خویش دارم نفرتی Aزین کثرت بی فایده می خواهدم دل وحدتی

خواهیم سوی گوهری غواص این دریا شدن Aبحریست خونخوار و شگرف ای دوستداران همتی
کثرت پریشانی دهد وحدت به قربت می کشدAبگذر ز کثرت تا خوری از جام وحدت شربتی
بود و نبود خویشتن باید همه در باختن Aتا از وصالش بر خوری یابی بر آن در قربتی
سر ندای ارجعی بشنو به گوش هوش جان Aپرواز کن زین خاکدان باشد که یابی دولتی
آن روح عالی آشیان پژمرده شد زین خاکدان Aای جسم برخیز از میان کز تو گرفتم نفرتی
ای شمس کن دل رو بکل بنیاد هستی برفکن Aاز هیچ کس عزت مجو از خویشتن جو عزلتی

3211 الحمد لله کز کرم با ما دگر در ساختی Aوز بهر لشکرهای دل تو سنجقی افراختی

بالا بدی مانند خور روشن ز نورت صد قمرAزیر آمدی ای شاه جان با هر گدا در ساختی
کردی مرا از عشق پرخوف و لطیف و شاد خورAظلمت که بود اندر تنم از نور جان پرداختی
اندر شکار پهلوان بردی ز شیران عقل و جان Aوانگه سواره شاه مان بر ملک دل شان ساختی
مانند رستم دروغا چون شیر اندر بیشه هاAمردانه همچون اژدها بر قلب لشکر تاختی
پنهان شدم اندر زمین از چشم تو ای پیرهن Aپنداشم نشناسیم خود عاقبت بشناختی
ای کیمیای سرمدی بر بار عشق سرمدی Aتا مس تن را زر کنی چون نقره ام بگداختی
بگداختی مس مرا در آتش آن کیمیاAآخر چو زر گشتم ز تو دیدم که خوش بنواختی
زین درد بی درمان تو وز آتش هجران توAجانم ز غم تا گشت پر در آتشم بگداختی
چون شمس دین زان چشم و رخ بردی ز طعم اسپ و رخ Aکردی مرا شه مات خود بی آنکه با من تاختی