دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3208 الحمد لله الذی کاندر دو عالم اوست حی Aهمچون صفات ذات هو والله خالق کل شی

قیوم قادر قاهری کز نقش قهرش نه فلک Aناگه بسوزد دردمی چندانکه تو گویی که هی
شد صد هزاران قرن تا این نه فلک بی پا و سرAدر گردش انداز بیم این گم می کنند از خویش پی
بی شک شنو این حرف را گر چشم و دل داری ببین Aیا ایها الناس اتقوا بر خوان مپرس از من که نی
ور در شکی بشنو ز حق خود کل شی ء هالک Aهان ای دل الا وجهه ای اینت بخت نیک پی
زان وعده الله حق خود یکنفس آگاه شوAدر حیرت و هیبت بسوز ایمن مشو از وای وی
چون قول قل بشنیده ای یا از عبادی شو و لاAتا افکند لا تقنطوا من رحمه الله بر توفی
فانظر الی آثارنا وقت بهاران دیده ای Aبگشای چشم عبرت و در دیده آور نقش وی
انا هدیناه السبیل آنراست اما شاکراًAگفتستت ایزد در نبی اما کفورا در چه غی
ای عمر در غفلت بسر برده دمی هشیار شوAبر خویش خوان الحاقه را تا کی ز های و هوی و هی
مردانه بیرون جه چو شش از روزن عالم خوشی Aای دل بریده بی زبان گویان سخن شو همچو نی

3209 ای نور چشم عقل و جان بر تخت دل سلطان تویی Aچون صد هزاران ماه و خور بی آسمان تابان تویی

هم ساکن و جنبان تویی یکسان تویی صدسان تویی Aپستی تویی بالا تویی هم تن تویی هم جان تویی
هم کوه و صحرا هم تویی هم گوهر و دریا تویی Aهمچون بهار اندر چمن در برگ و در بستان تویی
در جسم ما چون جان تویی در جانها جانان تویی Aصورت تویی معنی تویی پیدا تویی پنهان تویی
با عاشق از عالم مگو با دیو از آدم مگوAاز سوز و از ماتم بگو من آنچه گویم آن تویی
هم هستی عالم تویی هم هستی آدم تویی Aصد چون زمین و آسمان در ظل بی پایان تویی
خود را نمودی ای احد اندر نقوش بی عددAچون که نمی بینم تو را اندر هزاران سان تویی
جویان بدم روز و شبت در ذکرگویان یا ربت Aچون باز کردم دیده را دیدم که هم جویان تویی
نادیده کس کی گوید این زهره اش درد از خوف این Aاین را تو می گویی نه من چون در زبان گویان تویی
مولا بگو اسرار را اسرار پر انوار راAنی نی بهانه است این سخن منشی این دیوان تویی

3210 این بار من یکبارگی از خویش دارم نفرتی Aزین کثرت بی فایده می خواهدم دل وحدتی

خواهیم سوی گوهری غواص این دریا شدن Aبحریست خونخوار و شگرف ای دوستداران همتی
کثرت پریشانی دهد وحدت به قربت می کشدAبگذر ز کثرت تا خوری از جام وحدت شربتی
بود و نبود خویشتن باید همه در باختن Aتا از وصالش بر خوری یابی بر آن در قربتی
سر ندای ارجعی بشنو به گوش هوش جان Aپرواز کن زین خاکدان باشد که یابی دولتی
آن روح عالی آشیان پژمرده شد زین خاکدان Aای جسم برخیز از میان کز تو گرفتم نفرتی
ای شمس کن دل رو بکل بنیاد هستی برفکن Aاز هیچ کس عزت مجو از خویشتن جو عزلتی