دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3206 گر زانکه هوای یار داری Aبا ما و منی چه کار داری

بار من و ما نگنجد اینجاAبگذر که ز ما تو بار داری
از دیدن غیر دیده بر دوزAگر میل وصال یار داری
با شیفتگی زلف لیلی Aمجنون نه ای ار قرار داری
عشقش همه جان نثار خواهدAدر نه قدم ار نثار داری
مقصود یکی و دل یکی چندAیک دل گرو هزار داری
علام همه نور شمس بگرفت Aتو آینه پر غبار داری

3207 آمد بهار ای عاشقان تا گل کند جلوه گری Aآمد اوان بلبلان کز جان نماید دلبری

صد بلبل زیبا نگر بر شاخها نالان شده Aپرها زنان شادی کنان چون واعظان منبری
وارسته از سر پای وی در رحمت غفران حی Aکرده غمان را پنج طی چون ماه بدر انوری
طایر شده بر شاخها مستان شده بر کاخهاAنوشان ز جان اقداحها چون شاه صاحب لشکری
گل نیز خنده آمده بر روی بلبل خوش شده Aرعنا و خوب و نازنین از باده ها گشته عری
شاه همه تبریزیان جانان ما شد شمس دین Aبنمود رخ با عاشقان چون آفتاب خاوری

3208 الحمد لله الذی کاندر دو عالم اوست حی Aهمچون صفات ذات هو والله خالق کل شی

قیوم قادر قاهری کز نقش قهرش نه فلک Aناگه بسوزد دردمی چندانکه تو گویی که هی
شد صد هزاران قرن تا این نه فلک بی پا و سرAدر گردش انداز بیم این گم می کنند از خویش پی
بی شک شنو این حرف را گر چشم و دل داری ببین Aیا ایها الناس اتقوا بر خوان مپرس از من که نی
ور در شکی بشنو ز حق خود کل شی ء هالک Aهان ای دل الا وجهه ای اینت بخت نیک پی
زان وعده الله حق خود یکنفس آگاه شوAدر حیرت و هیبت بسوز ایمن مشو از وای وی
چون قول قل بشنیده ای یا از عبادی شو و لاAتا افکند لا تقنطوا من رحمه الله بر توفی
فانظر الی آثارنا وقت بهاران دیده ای Aبگشای چشم عبرت و در دیده آور نقش وی
انا هدیناه السبیل آنراست اما شاکراًAگفتستت ایزد در نبی اما کفورا در چه غی
ای عمر در غفلت بسر برده دمی هشیار شوAبر خویش خوان الحاقه را تا کی ز های و هوی و هی
مردانه بیرون جه چو شش از روزن عالم خوشی Aای دل بریده بی زبان گویان سخن شو همچو نی