دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3203 در ظلمت تن مرا چراغی Aچه جای چراغ را دماغی

مرتد بود آن کسی که با توAگردد ز خری عدو و یاغی
ای مایل آن که عشق زاغت Aنتواند کرد غیر زاغی
جز از نم عشق ای برادرAنه پذیرد جان کس دباغی
جد کن که ز خود رهی سلامت Aچه در پی بارهی و لاغی
این نفس خود است رهزن توAاز جهل و حجاب در فراغی
گفتار حق است بشنو از من Aگر قابل وحی این بلاغی

3204 زان روی که جان جان فزایی Aاز یک نظری تو دلربایی

بی آتش عشق دانک دودی Aیا معتمدی و یا شفایی
حقست ترا که بی وفایی Aیا معتمدی و یا شفایی
با یار رمیده یار بودن Aیا معتمدی و یا شفایی
گوییم ولیک بسته بسته Aیا معتمدی و یا شفایی
بستیم و تو بسته را شکستی Aیا معتمدی و یا شفایی
وز ذوق تو چشم وهم چراغیم Aیا معتمدی و یا شفایی
نی نی، نه حد جفاست این کارAیا معتمدی و یا شفایی
در عشق خوش است هم خموشی Aیا معتمدی و یا شفایی
ای از رخ دوست یادگاری Aیا معتمدی و یا شفایی
می کن تو به صبر، دار داری Aیا معتمدی و یا شفایی
در آتش عاشقی چنینم Aیا معتمدی و یا شفایی

3205 خواهم که میان ما درآیی Aای ماه بگو که کی برآیی

وز یارک خود دریغ داری Aای ماه بگو که کی برآیی
خواهم که شوم شبی حریفت Aای ماه بگو که کی برآیی
آخر نه من و تو یارکانیم Aای ماه بگو که کی برآیی
تا رقص کنان ز در درآییم Aای ماه بگو که کی برآیی
ای جان جهان چرا چنینی Aای ماه بگو که کی برآیی
برگوی چنان که کس نداندAای ماه بگو که کی برآیی