دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3202 در عشق تو بوده هر مقامی Aتا یابد از تو او نظامی

حقت بربود غالبت کردAخرسند شدند ز تو بنامی
اقبال به خدمت تو آمدAسویش ننهاده ای تو گامی
آن اقبالی که بر سر آیندAجانها چو رسد از آن پیامی
آن سرو دو دیده پیشت آیدAبر کف بنهاده شهر جامی
در وی می تافت آن شرابی Aکش حل ندید و نی حرامی
هر ناقص ناقصی که بربش Aدریافت بگشت او تمامی
اندر قدح تو آفتابی Aزین خورشید را غمامی
ای بر جانها ز تست داغی Aبر گردن جمله از تو دامی
بویت الموت اگر در آیدAآن گردد جمله از تو دامی
تبریز شده تو را غلامان Aهمچون حرمین و همچو شامی
دانم به یقین که جان بگیردAاز مرکب شاه خود لگامی
آن دوست را که یاد کردم Aای باد صبا ببر سلامی

3203 در ظلمت تن مرا چراغی Aچه جای چراغ را دماغی

مرتد بود آن کسی که با توAگردد ز خری عدو و یاغی
ای مایل آن که عشق زاغت Aنتواند کرد غیر زاغی
جز از نم عشق ای برادرAنه پذیرد جان کس دباغی
جد کن که ز خود رهی سلامت Aچه در پی بارهی و لاغی
این نفس خود است رهزن توAاز جهل و حجاب در فراغی
گفتار حق است بشنو از من Aگر قابل وحی این بلاغی

3204 زان روی که جان جان فزایی Aاز یک نظری تو دلربایی

بی آتش عشق دانک دودی Aیا معتمدی و یا شفایی
حقست ترا که بی وفایی Aیا معتمدی و یا شفایی
با یار رمیده یار بودن Aیا معتمدی و یا شفایی
گوییم ولیک بسته بسته Aیا معتمدی و یا شفایی
بستیم و تو بسته را شکستی Aیا معتمدی و یا شفایی
وز ذوق تو چشم وهم چراغیم Aیا معتمدی و یا شفایی
نی نی، نه حد جفاست این کارAیا معتمدی و یا شفایی
در عشق خوش است هم خموشی Aیا معتمدی و یا شفایی
ای از رخ دوست یادگاری Aیا معتمدی و یا شفایی
می کن تو به صبر، دار داری Aیا معتمدی و یا شفایی
در آتش عاشقی چنینم Aیا معتمدی و یا شفایی