دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3201 در راه وفا اگر چو مایی Aباید پی هر خسی نیایی

در راه وفا وفات جویندAبگذار طریق بی وفایی
بستند میان به راه حجاج Aای صوفی باصفا کجایی
ترسم نرسی به کعبه وصل Aای رفته به راه ما ورایی
هنگام رحیل محمل آمدAبر بند اگر حریف مایی
رو در ره راه بر نهادیم Aتا چیست ارادت خدایی
ماییم هوای راه عشقش Aزین راه بگو که در چه رایی
در نه قدم از رهش میندیش Aکور است وظیفه رهنمایی
ای باد صبا ز ما بیاران Aاخلاص قدیم وانمایی
گر تیغ فراق در میان شدAآخر نبرید آشنایی
گر روز وصال را شب آمدAهم روز شود شب جدایی
در سایه نور باش ای شمس Aگر طالب یاسه همایی

3202 در عشق تو بوده هر مقامی Aتا یابد از تو او نظامی

حقت بربود غالبت کردAخرسند شدند ز تو بنامی
اقبال به خدمت تو آمدAسویش ننهاده ای تو گامی
آن اقبالی که بر سر آیندAجانها چو رسد از آن پیامی
آن سرو دو دیده پیشت آیدAبر کف بنهاده شهر جامی
در وی می تافت آن شرابی Aکش حل ندید و نی حرامی
هر ناقص ناقصی که بربش Aدریافت بگشت او تمامی
اندر قدح تو آفتابی Aزین خورشید را غمامی
ای بر جانها ز تست داغی Aبر گردن جمله از تو دامی
بویت الموت اگر در آیدAآن گردد جمله از تو دامی
تبریز شده تو را غلامان Aهمچون حرمین و همچو شامی
دانم به یقین که جان بگیردAاز مرکب شاه خود لگامی
آن دوست را که یاد کردم Aای باد صبا ببر سلامی

3203 در ظلمت تن مرا چراغی Aچه جای چراغ را دماغی

مرتد بود آن کسی که با توAگردد ز خری عدو و یاغی
ای مایل آن که عشق زاغت Aنتواند کرد غیر زاغی
جز از نم عشق ای برادرAنه پذیرد جان کس دباغی
جد کن که ز خود رهی سلامت Aچه در پی بارهی و لاغی
این نفس خود است رهزن توAاز جهل و حجاب در فراغی
گفتار حق است بشنو از من Aگر قابل وحی این بلاغی