دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3193 مرا تا زنده ام شاهم تو باشی Aمیان برج دل ما هم تو باشی

اگر خواب و اگر بیدار باشم Aچه غم چون شاه آگاهم تو باشی
ز گمراهی چه اندیشه کنم چون Aدلیل و منزل و راهم تو باشی
به جز آن آستانت کی نهم سرAولی مستم چو دلخواهم تو باشی
ز قعر چاه بر جاهم رسانی Aچه سلطان و شهنشاهم تو باشی
سخن هر چند گویم زیر و بالاAچه گویم زیر و بالا هم تو باشی

3194 منم بی نفی رفته در ثبوتی Aمنم در محشر و در لا یموتی

چو یوسف بر شدم از قعر چاهی Aچو یونس سر زدم از بطن حوتی
چنان گشتم ز مستی و خرابی Aکه خاکی را نمی دانم ز آبی
در این خانه نمی یابم کسی راAتو هشیاری بیا باشد بیابی
همین دانم که مجلس از تو برپاست Aنمی دانم شرابی یا کبابی
به باطن جان جان جان جانی Aبه ظاهر آفتاب آفتابی
از آن رو خوش فسونی که مسیحی Aاز آن رو دیوسوزی که شهابی
مرا خوش خوی کن زیرا شرابی Aمرا خوش بوی کن زیرا گلابی
صبایی که بخندانی چمن راAاگر چه تشنگان را تو عذابی
بیا مستان بی حد بین به بازارAاگر تو محتسب در احتسابی
چو نان خواهان گهی اندر سوالی Aچو رنجوران گهی اندر جوابی
مثال برق کوته خنده توAاز آن محبوس ظلمات سحابی
درآ در مجلس سلطان باقی Aببین گردان جفان کالجوابی
تو خوش لعلی ولیکن زیر کانی Aتو بس خوبی ولیکن در نقابی
به سوی شه پری باز سپیدی Aوگر پری به گورستان غرابی
جوان بختا بزن دستی و می گوAشبابی یا شبابی یا شبابی
مگو با کس سخن ور سخت گیردAبگو والله اعلم بالصواب

3195 نسیم عشق شمس الدین وزیدی Aبتو بوی جگر در چین رسیدی

تو را بر روی دل زان بوی عشقش Aهزاران گلشن سودا رمیدی
به سودای جمال گلشن توAروانها پا برهنه می دویدی
در آن ره کو دویدی هر زمانی Aبه هر منزل شراب نو چشیدی
گرفتی بال و پرش در چشیدن Aبسی قوت که تا او خوش پریدی
در آن منزل که زان شربت نبودی Aندانستی همو که می مکیدی
که هم او محرم بود و نبودی Aچو مرغ نیم بسمل می طپیدی
ولیکن از درون آن طپیدن Aدرون جان او لذت مزیدی
چنانکه از خلوت لذت پذیره Aدر آن آگه نباشد چون تنیدی
از آن لذت سراییدی سرودی Aکه آن را حیله جان او شنیدی
چه بشنیدی شدی او سوی تبریزAبدادی جان و دل عشقش خریدی