دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3191 مرا دل گشت شیدا ای افندی Aکجا رفتی از اینجا ای افندی

مگر تو عقل بودی کز پی روح Aشدی بر اوج اعلا ای افندی
بدیدم سایه ات را و ندیدم Aبیان نور اسما ای افندی
ز هر برگ و شجر و صفت شنیدم Aکه می گفتند گویا ای افندی
مسلسل جعد مشکین تو دیدم Aشدم مجنون و شیدا ای افندی
صباح الخیر زد بلبل کجایی Aز گل کردست غوغا ای افندی
خمش کن شمس تبریزی که از غیب Aشدم اموات احیا ای افندی

3192 مرا هر لحظه منزل آسمانی Aتو را هر دم خیالی و گمانی

تو گویی کو طمع کرده ست در من Aجهانی زین خیال اندر زیانی
بر آن چشم دروغت طمع کردم Aکه چون دوزخ نمودستت جنانی
بر آن عقل خسیست طمع کردم Aکه جان دادی برای خاکدانی
چه نور افزاید از برق آفتابی Aچه بربندد ز ویرانی جهانی
ز یک قطره چه خواهد خورد بحری Aز یک حبه چه دزدد گنج و کانی
چه رونق یا چه آرایش فزایدAز پژمرده گیایی گلستانی
به حق نور چشم دلبر من Aکه روشنتر از این نبود نشانی
به حق آن دو لعل قندبارش Aکه شرح آن نگنجد در دهانی
که مقصودم گشاد سینه ای بودAنه طمع آنک بگشایم دکانی
غرض تا نانی آن جا پخته گرددAنه آنک درربایم از تو نانی
ز بهمان و فلان تو فارغ آیندAطمع آن نی که گویندم فلانی
خمش کن چند گویی چند لافی Aبباید این چنین دم را عیانی
بجان صدر شمس الدین تبریزAکه شد جانم جهان را نکته دانی

3193 مرا تا زنده ام شاهم تو باشی Aمیان برج دل ما هم تو باشی

اگر خواب و اگر بیدار باشم Aچه غم چون شاه آگاهم تو باشی
ز گمراهی چه اندیشه کنم چون Aدلیل و منزل و راهم تو باشی
به جز آن آستانت کی نهم سرAولی مستم چو دلخواهم تو باشی
ز قعر چاه بر جاهم رسانی Aچه سلطان و شهنشاهم تو باشی
سخن هر چند گویم زیر و بالاAچه گویم زیر و بالا هم تو باشی