دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3189 گرم دیوانه و افگار خواهی Aورم رنجور زار و زار خواهی

ورم از عشق خود در هر دو عالم Aمعطل گشته و پیکار خواهی
هزاران بار در دریای پرخون Aشده غرقاب و پس بر یار خواهی
شده پر آتشی بر جان بنده Aحواس پنج و ارکان چار خواهی
همه گلزار عالم در دل من Aشده در هجر تو چون خار خواهی
همه یاران ما را در غم ماAشده بیزار و با انکار خواهی
دلم را از سیه رویی خلقان Aاگر می خسته و افکار خواهی
شد است این جمله اندر فرقت توAوزین افزون اگر اظهار خواهی
خداوند شمس دین بازا که گه شدAبکن نظاره گر نظاره خواهی
شدم من خاک ره ای خاک تبریزAبکن پیغامم ار می باز خواهی

3190 کریما تو گلی یا جمله قندی Aکه چون بینی مرا چون گل بخندی

عزیزا تو به بستان آن درختی Aکه چون دیدم تو را بیخم بکندی
چه کم گردد ز جاهت گر بپرسی Aکه چونی در فراقم دردمندی
من آنم کز فراقت مستمندم Aتو آنی که خلاص مستمندی
در این مطبخ هزاران جان به خرج است Aببین تو ای دل پرخون که چندی
چو حلقه بر درت گر چه مقیمم Aچه چاره چوژن تو بر بام بلندی
بیا ای زلف چوگان حکم داری Aکه چون گویم در این میدان فکندی
سپند از بهر آن باشد که سوزدAدلا می سوز دلبر را سپندی
بیا ای جام عشق شمس تبریزAکه درد کهنه را تو سودمندی

3191 مرا دل گشت شیدا ای افندی Aکجا رفتی از اینجا ای افندی

مگر تو عقل بودی کز پی روح Aشدی بر اوج اعلا ای افندی
بدیدم سایه ات را و ندیدم Aبیان نور اسما ای افندی
ز هر برگ و شجر و صفت شنیدم Aکه می گفتند گویا ای افندی
مسلسل جعد مشکین تو دیدم Aشدم مجنون و شیدا ای افندی
صباح الخیر زد بلبل کجایی Aز گل کردست غوغا ای افندی
خمش کن شمس تبریزی که از غیب Aشدم اموات احیا ای افندی