دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3187 کسی کو را بود خلق خدایی Aازو یابند جانهای بقایی

به روزی پنج نوبت بر در اوAهمی کوبند کوس کبریایی
اگر افتد بدین سو بانگ آن کوس Aبیابند جملگان از خود رهایی
زمین خود کی تواند بند کردن Aهر آنکس را که روحش شد سمایی؟!
عنایت چون ز یزدان برتو باشدAچه غم گر تو به طاعت کمتر آیی؟!
در آن منزل چه طاعت پای دارد؟!Aکه جان بخشت کند از دلربایی
به جای راستی و صدق گیرندAخیانتها که کردی یا دغایی
اگر تو از دل و جان دوستداری Aکسی کو گوهرش نبود بهایی
خداوند خداوندان اسرارAهمایان را همی بخشد همایی
ترا گردید رویش رزق باشدAبه صد لابه بهشت اندر نیایی
قرار جان شمس الدین تبریزAکه جانم را مباد از وی جدایی
جدایی تن مرا خود بند کردست Aهم از وی چشم می دارم رهایی
که دست جان او چندان درازست Aکه عقل کل کند یاوه کیایی
هزاران شکر ایزد را که جانم Aبه عشق چشم او دارد روایی
فحمدا ثم حمدا ثم حمداAبما اروانی خلاق السماء
من النور الممدد کل نورAمن الکنز المکنز فی الخفاء
وآتاهم من الاسرار فضلاAو نجاهم بها کل البلاء
و احیاهم بروح عاشقی Aطلیق من هجومات الوباء
طلب منی بشیرالوصل یوماAقباء الروح انزعت قبایی
لقیت من فضایلهم مراداAو اوصافا تجلت بالبهاء
وجاد الصدر شمس الدین یوماAحیوتیا دوامیا جزایی
رایت البخت یسجدنی اذاماAتکرم سیدی بالالبهاء
وآتانی علامته بعشق Aدوام سرمدی فی بقایی
علمت بابتداء حال عشقی Aتمامة دولة فی الانتهاء
فلا اخلالة ظلا علیناAفذاک جمیع طمعی وارنجایی
فحاشا بل عنایته بحورAغریق منه بغیی وابتغائی
معانی روحنا ماء زلال Aو بالا لفاظ ما زج بالدماء

3188 که را این زهره و یار است گویی Aکه گوید او تویی بی شک تو اویی

تو را چشم معانی احول آمدAخیالت زان کند با تو دورویی
تو پشت آینه دیدی همه عمرAبه رویش در نگر تو مطلق اویی
تو آب روشنی بیرون ز چشمه Aنداری جنبشی تا در سبویی
سبو بشکن مترس اینک لب جوAچو در جو آمدی، مطلق تو جویی
به باغستان وحدت آی کانجاAیک آیینه است چوگان و تو گویی
چو گویی کرد در میدان وحدت Aچو گشتی همچو گو دیگر چه گویی
الا ای شمس دین یکدم عیان شوAکه در عشقت سری دارم چو گویی

3189 گرم دیوانه و افگار خواهی Aورم رنجور زار و زار خواهی

ورم از عشق خود در هر دو عالم Aمعطل گشته و پیکار خواهی
هزاران بار در دریای پرخون Aشده غرقاب و پس بر یار خواهی
شده پر آتشی بر جان بنده Aحواس پنج و ارکان چار خواهی
همه گلزار عالم در دل من Aشده در هجر تو چون خار خواهی
همه یاران ما را در غم ماAشده بیزار و با انکار خواهی
دلم را از سیه رویی خلقان Aاگر می خسته و افکار خواهی
شد است این جمله اندر فرقت توAوزین افزون اگر اظهار خواهی
خداوند شمس دین بازا که گه شدAبکن نظاره گر نظاره خواهی
شدم من خاک ره ای خاک تبریزAبکن پیغامم ار می باز خواهی