دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3186 فتاد این دل به دام پادشاهی Aدو عالم را ز لطف او پناهی

اگر لطفش نماید رخ به آتش Aز آتش ها برون روید گیاهی
چو بردابرد حسنش دید جانم Aبرفت آن های و هویم ماند آهی
اگر حسنش نماید بر سر خاک Aز هر خاکی نماید قرص ماهی
قیامت های آن چشم سیاهش Aبپوشانید چشمم را سیاهی
ز تلخ هجر او شکر چو زهری Aز خون خونین شده هر خاک را هی
زمین تا آسمان آتش گرفتی Aاگر نه مژده دادی گاه گاهی
چو صبر یوسف آید از خیالش Aکه هر یک را ز من بر طرف چاهی
بهر چاهی از آن چاهها در افتم Aچو یوسف زان چه افتم من به چاهی

3187 کسی کو را بود خلق خدایی Aازو یابند جانهای بقایی

به روزی پنج نوبت بر در اوAهمی کوبند کوس کبریایی
اگر افتد بدین سو بانگ آن کوس Aبیابند جملگان از خود رهایی
زمین خود کی تواند بند کردن Aهر آنکس را که روحش شد سمایی؟!
عنایت چون ز یزدان برتو باشدAچه غم گر تو به طاعت کمتر آیی؟!
در آن منزل چه طاعت پای دارد؟!Aکه جان بخشت کند از دلربایی
به جای راستی و صدق گیرندAخیانتها که کردی یا دغایی
اگر تو از دل و جان دوستداری Aکسی کو گوهرش نبود بهایی
خداوند خداوندان اسرارAهمایان را همی بخشد همایی
ترا گردید رویش رزق باشدAبه صد لابه بهشت اندر نیایی
قرار جان شمس الدین تبریزAکه جانم را مباد از وی جدایی
جدایی تن مرا خود بند کردست Aهم از وی چشم می دارم رهایی
که دست جان او چندان درازست Aکه عقل کل کند یاوه کیایی
هزاران شکر ایزد را که جانم Aبه عشق چشم او دارد روایی
فحمدا ثم حمدا ثم حمداAبما اروانی خلاق السماء
من النور الممدد کل نورAمن الکنز المکنز فی الخفاء
وآتاهم من الاسرار فضلاAو نجاهم بها کل البلاء
و احیاهم بروح عاشقی Aطلیق من هجومات الوباء
طلب منی بشیرالوصل یوماAقباء الروح انزعت قبایی
لقیت من فضایلهم مراداAو اوصافا تجلت بالبهاء
وجاد الصدر شمس الدین یوماAحیوتیا دوامیا جزایی
رایت البخت یسجدنی اذاماAتکرم سیدی بالالبهاء
وآتانی علامته بعشق Aدوام سرمدی فی بقایی
علمت بابتداء حال عشقی Aتمامة دولة فی الانتهاء
فلا اخلالة ظلا علیناAفذاک جمیع طمعی وارنجایی
فحاشا بل عنایته بحورAغریق منه بغیی وابتغائی
معانی روحنا ماء زلال Aو بالا لفاظ ما زج بالدماء

3188 که را این زهره و یار است گویی Aکه گوید او تویی بی شک تو اویی

تو را چشم معانی احول آمدAخیالت زان کند با تو دورویی
تو پشت آینه دیدی همه عمرAبه رویش در نگر تو مطلق اویی
تو آب روشنی بیرون ز چشمه Aنداری جنبشی تا در سبویی
سبو بشکن مترس اینک لب جوAچو در جو آمدی، مطلق تو جویی
به باغستان وحدت آی کانجاAیک آیینه است چوگان و تو گویی
چو گویی کرد در میدان وحدت Aچو گشتی همچو گو دیگر چه گویی
الا ای شمس دین یکدم عیان شوAکه در عشقت سری دارم چو گویی