دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3185 عزیزی تو کریمی لطف داری Aولیکن دور شو، چون هوشیاری

نشاید عاشقان را یار هشیارAز هشیاران نیاید هیچ یاری
مرا یکدم چو ساقی کم دهد می Aبگیرم دامن او را به زاری
صراحی وار خون گریم به پیشش Aبجوشم همچو می در بی قراری
که از اندیشه بیزارم، بده می Aمرا تا کی به اندیشه سپاری؟!
چه حیله سازم ای ساقی؟! چه حیله؟!Aکه حیله آفرین و حیله کاری
به حجت هر دمم بیرون فرستی Aکه بس باغیرتی و تنگ باری
برون و اندرون و جام و می نیست Aولیکن در سخن اینست جاری
قفی یا ناقتی هذا مناخ Aولا تسرین من هذاالدیار
فدیت العشق ما احلی هواه Aتقطع فی هواه اختیاری
فلا تشغلنی یا ساقی بلهوAواسکرنی بکاسات کبار
ایا بدرالتمام اطلع علیناAبحق العشق اسمع، لاتمار
وخلصنی من الدنیا واسکرAفلا ادری یمینی من یساری
بباید رفت پیش شمس تبریزی Aروان و صافی و عریان و عاری

3186 فتاد این دل به دام پادشاهی Aدو عالم را ز لطف او پناهی

اگر لطفش نماید رخ به آتش Aز آتش ها برون روید گیاهی
چو بردابرد حسنش دید جانم Aبرفت آن های و هویم ماند آهی
اگر حسنش نماید بر سر خاک Aز هر خاکی نماید قرص ماهی
قیامت های آن چشم سیاهش Aبپوشانید چشمم را سیاهی
ز تلخ هجر او شکر چو زهری Aز خون خونین شده هر خاک را هی
زمین تا آسمان آتش گرفتی Aاگر نه مژده دادی گاه گاهی
چو صبر یوسف آید از خیالش Aکه هر یک را ز من بر طرف چاهی
بهر چاهی از آن چاهها در افتم Aچو یوسف زان چه افتم من به چاهی

3187 کسی کو را بود خلق خدایی Aازو یابند جانهای بقایی

به روزی پنج نوبت بر در اوAهمی کوبند کوس کبریایی
اگر افتد بدین سو بانگ آن کوس Aبیابند جملگان از خود رهایی
زمین خود کی تواند بند کردن Aهر آنکس را که روحش شد سمایی؟!
عنایت چون ز یزدان برتو باشدAچه غم گر تو به طاعت کمتر آیی؟!
در آن منزل چه طاعت پای دارد؟!Aکه جان بخشت کند از دلربایی
به جای راستی و صدق گیرندAخیانتها که کردی یا دغایی
اگر تو از دل و جان دوستداری Aکسی کو گوهرش نبود بهایی
خداوند خداوندان اسرارAهمایان را همی بخشد همایی
ترا گردید رویش رزق باشدAبه صد لابه بهشت اندر نیایی
قرار جان شمس الدین تبریزAکه جانم را مباد از وی جدایی
جدایی تن مرا خود بند کردست Aهم از وی چشم می دارم رهایی
که دست جان او چندان درازست Aکه عقل کل کند یاوه کیایی
هزاران شکر ایزد را که جانم Aبه عشق چشم او دارد روایی
فحمدا ثم حمدا ثم حمداAبما اروانی خلاق السماء
من النور الممدد کل نورAمن الکنز المکنز فی الخفاء
وآتاهم من الاسرار فضلاAو نجاهم بها کل البلاء
و احیاهم بروح عاشقی Aطلیق من هجومات الوباء
طلب منی بشیرالوصل یوماAقباء الروح انزعت قبایی
لقیت من فضایلهم مراداAو اوصافا تجلت بالبهاء
وجاد الصدر شمس الدین یوماAحیوتیا دوامیا جزایی
رایت البخت یسجدنی اذاماAتکرم سیدی بالالبهاء
وآتانی علامته بعشق Aدوام سرمدی فی بقایی
علمت بابتداء حال عشقی Aتمامة دولة فی الانتهاء
فلا اخلالة ظلا علیناAفذاک جمیع طمعی وارنجایی
فحاشا بل عنایته بحورAغریق منه بغیی وابتغائی
معانی روحنا ماء زلال Aو بالا لفاظ ما زج بالدماء