دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3184 ز شاه ماست ملک نامرادی Aکه او حق است احسان را و بادی

گر احسان را زبان باشد بگرددAبه مدح و شکر او سی صد عیادی
بدان سوی جهان گر گوش داری Aچه چاوشان که خوانندش منادی
دهان آفرینش باز مانده Aاز آن روزی که دیدندش به شادی
همی گوید به عالم او به سوگندAکه تا زادی چنین رویی نزادی
یکی چندی نهان شو تا نگرددAهمه بازار مه رویان گشادی
بدیدم عشق خونی را فتاده Aبه خاک و خون بخفتم چون فتادی
بگفتا دیده ام چیزی که صد ماه Aازو سوزند در نار ودادی
خداوند شمس دین آخر چه نوری Aفرشته یا پری آتش نژادی
به تبریز آ دلا از بهر عشقش Aچو بنده عیبناک اندر مرادی
که تو خونریز جمله عاشقانی Aتو نیزک دل چنین بر باد دادی

3185 عزیزی تو کریمی لطف داری Aولیکن دور شو، چون هوشیاری

نشاید عاشقان را یار هشیارAز هشیاران نیاید هیچ یاری
مرا یکدم چو ساقی کم دهد می Aبگیرم دامن او را به زاری
صراحی وار خون گریم به پیشش Aبجوشم همچو می در بی قراری
که از اندیشه بیزارم، بده می Aمرا تا کی به اندیشه سپاری؟!
چه حیله سازم ای ساقی؟! چه حیله؟!Aکه حیله آفرین و حیله کاری
به حجت هر دمم بیرون فرستی Aکه بس باغیرتی و تنگ باری
برون و اندرون و جام و می نیست Aولیکن در سخن اینست جاری
قفی یا ناقتی هذا مناخ Aولا تسرین من هذاالدیار
فدیت العشق ما احلی هواه Aتقطع فی هواه اختیاری
فلا تشغلنی یا ساقی بلهوAواسکرنی بکاسات کبار
ایا بدرالتمام اطلع علیناAبحق العشق اسمع، لاتمار
وخلصنی من الدنیا واسکرAفلا ادری یمینی من یساری
بباید رفت پیش شمس تبریزی Aروان و صافی و عریان و عاری

3186 فتاد این دل به دام پادشاهی Aدو عالم را ز لطف او پناهی

اگر لطفش نماید رخ به آتش Aز آتش ها برون روید گیاهی
چو بردابرد حسنش دید جانم Aبرفت آن های و هویم ماند آهی
اگر حسنش نماید بر سر خاک Aز هر خاکی نماید قرص ماهی
قیامت های آن چشم سیاهش Aبپوشانید چشمم را سیاهی
ز تلخ هجر او شکر چو زهری Aز خون خونین شده هر خاک را هی
زمین تا آسمان آتش گرفتی Aاگر نه مژده دادی گاه گاهی
چو صبر یوسف آید از خیالش Aکه هر یک را ز من بر طرف چاهی
بهر چاهی از آن چاهها در افتم Aچو یوسف زان چه افتم من به چاهی