دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3178 ز شمس الدین یکی خنجر بیاری Aنشانی شان ز هر لشکر بیاری

وگر نی مستی این فتنه ها راAاز آن جام می احمر بیاری
از آن جامی که کار عاشقان راAکند از حسن همچون زر بیاری
از آن احمر شود هجران سیه روAبرای آن سیه رو خر بیاری
سیاهی بر سیاهی او فزایم Aبرای او یکی مجمر بیاری
از آن پس پیش تخت بخت عاشق Aقباد و خسرو و خنجر بیاری
هر آن کوبی سرست سرها دهندش Aور از پا سر بپیشم سر بیاری
اگر چون تیر نبود راست در عشق Aاگر ما هست چون چنبر بیاری

3179 ز شمس الدین ببین وصف خدایی Aکه می جوشد به دریای بقایی

در آن دریا ز بس لطف و عجائب Aضیاها کم کند در وی ضیایی
ز بهر ناز کی جانها راAبخارش می کند هر دم صبایی
در آن باد صبا اجزای عاشق Aگشاده بین تو شهپر عطایی
همی روید ز نقش خوب حوری Aهمی زاید زنم ترک خطایی
غذاشان هم از آن دریای صافی Aچنان کاندر خضر اسب چرایی
برسته بر لب ساحل از آن نم Aشقایقها و گلهای سمایی
زهی دریا زهی موج و زهی فرAزهی جان بخش و انوار رضایی
گهی پران شده طاوس جانهاAدر آن ساحل چو مرغان هوایی
ز پر و بال شان آفاق روشن Aز برق و تابش و لمع صفایی
سوی تبریز می پرند ایشان Aز بهر شکر و حمد باوفایی

3180 ز شمس الدین بود جان را شرابی Aکزو جانست سرمست خرابی

کز آن مستی به دولتهای عالم Aنداند کان بود او را عذابی
به پیش جان او طاوس دولت Aدر آن مستی بود همچون ربایی
بر اسب شمس دین جانم سواری Aگرفته بخت مرجان را رکابی
شده حامل از آن می های صافی Aروانها بر مثال آن سحابی
سحاب مست سرگردان چو ذره Aبه پیش چهره آن آفتابی
کند آن آفتاب از غایت لطف Aکریمانه به جان او خطایی
گر آن رمزی اگر پیری بیابدAشود خون سر اندر حین وشابی
ببینی مرگ را آنجا چو دزدی Aدر آویزان ز داری از طنابی
همه دیدی ولیک از عشق تبریزAز جانت کم نشد خود اضطرابی