دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3177 ز شمس الدین دلا بس دور دوری Aز دوری گوی همچون نفخ صوری

چو بودت می نگیرد در غم اوAتو دیوی گرچه خود مانند حوری
ایا رخسار حسرت آر هر نورAعنین باشم که من گویم که نوری
ولیکن نو را چون رخ نمایی Aدرون نورها تو عید و سوری
ایا ای دل تو پیش آن سلیمان Aمیان بسته به خدمت همچو موری
چو دیدم روی او را گفتم این کیست Aدلم از اندرون گفتا که کوری
دل من همچو موسی کلیم است Aو یا تبریز تو مانند طوری
که او شیر حق ست اندر شکاری Aتو مقبل بوده ای کور تو کوری
ازین بس چون شکار شیر گشتی Aفراغت یافته از زرد زوری
به غفلت هست خفته بی خبر توAبه زیر سایه اش اندر حضوری
به ناگه ولوله بزمش بر آیدAز شر و شور بزمش تو بشوری
می نو ریز می گوید به خنده Aکه ای هشیار ازین سو بوزیوری
چو رفتی هر دو دست از عقل خود شوAکه از عقل و خرد زان پس تو عوری

3178 ز شمس الدین یکی خنجر بیاری Aنشانی شان ز هر لشکر بیاری

وگر نی مستی این فتنه ها راAاز آن جام می احمر بیاری
از آن جامی که کار عاشقان راAکند از حسن همچون زر بیاری
از آن احمر شود هجران سیه روAبرای آن سیه رو خر بیاری
سیاهی بر سیاهی او فزایم Aبرای او یکی مجمر بیاری
از آن پس پیش تخت بخت عاشق Aقباد و خسرو و خنجر بیاری
هر آن کوبی سرست سرها دهندش Aور از پا سر بپیشم سر بیاری
اگر چون تیر نبود راست در عشق Aاگر ما هست چون چنبر بیاری

3179 ز شمس الدین ببین وصف خدایی Aکه می جوشد به دریای بقایی

در آن دریا ز بس لطف و عجائب Aضیاها کم کند در وی ضیایی
ز بهر ناز کی جانها راAبخارش می کند هر دم صبایی
در آن باد صبا اجزای عاشق Aگشاده بین تو شهپر عطایی
همی روید ز نقش خوب حوری Aهمی زاید زنم ترک خطایی
غذاشان هم از آن دریای صافی Aچنان کاندر خضر اسب چرایی
برسته بر لب ساحل از آن نم Aشقایقها و گلهای سمایی
زهی دریا زهی موج و زهی فرAزهی جان بخش و انوار رضایی
گهی پران شده طاوس جانهاAدر آن ساحل چو مرغان هوایی
ز پر و بال شان آفاق روشن Aز برق و تابش و لمع صفایی
سوی تبریز می پرند ایشان Aز بهر شکر و حمد باوفایی