دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3176 ز عشق شمس دین این طرفه بندی Aکز آن بندم گشایش بود چندی

پی بندش رسید این دل بقصری Aندارم لایق قصرش کمندی
ز بهر دفع چشم از حسن آن قصرAدرون مجمرم همچون سپندی
درین سوزش مرا عشقست همدم Aبسوزش همچنانکه عود و قندی
زمانی می دهد این عشق وعده Aزمانی صبر فرماید سپندی
ز بند شکرش مر عود جان راAز صد سوزش نمی باشد گزندی
ولیک از بهر چشم حاسدان راAنمایم خویش را چون مستمندی
اگر الطاف شمس الدین تبریزAدرین حالت نظر بر ما فکندی
حسود و ناحسود ما شکستی Aببردیمان به معراج بلندی
به معراجی که از بس رفعت اوAز حسرت عقل بینا ریش کندی
اگر نی خویش دیدی عقل بیناAز لطف شاه او را بربرندی
ایا ای خاک بریز از سر لطف Aبپوشان جرم عقل خودپسندی

3177 ز شمس الدین دلا بس دور دوری Aز دوری گوی همچون نفخ صوری

چو بودت می نگیرد در غم اوAتو دیوی گرچه خود مانند حوری
ایا رخسار حسرت آر هر نورAعنین باشم که من گویم که نوری
ولیکن نو را چون رخ نمایی Aدرون نورها تو عید و سوری
ایا ای دل تو پیش آن سلیمان Aمیان بسته به خدمت همچو موری
چو دیدم روی او را گفتم این کیست Aدلم از اندرون گفتا که کوری
دل من همچو موسی کلیم است Aو یا تبریز تو مانند طوری
که او شیر حق ست اندر شکاری Aتو مقبل بوده ای کور تو کوری
ازین بس چون شکار شیر گشتی Aفراغت یافته از زرد زوری
به غفلت هست خفته بی خبر توAبه زیر سایه اش اندر حضوری
به ناگه ولوله بزمش بر آیدAز شر و شور بزمش تو بشوری
می نو ریز می گوید به خنده Aکه ای هشیار ازین سو بوزیوری
چو رفتی هر دو دست از عقل خود شوAکه از عقل و خرد زان پس تو عوری

3178 ز شمس الدین یکی خنجر بیاری Aنشانی شان ز هر لشکر بیاری

وگر نی مستی این فتنه ها راAاز آن جام می احمر بیاری
از آن جامی که کار عاشقان راAکند از حسن همچون زر بیاری
از آن احمر شود هجران سیه روAبرای آن سیه رو خر بیاری
سیاهی بر سیاهی او فزایم Aبرای او یکی مجمر بیاری
از آن پس پیش تخت بخت عاشق Aقباد و خسرو و خنجر بیاری
هر آن کوبی سرست سرها دهندش Aور از پا سر بپیشم سر بیاری
اگر چون تیر نبود راست در عشق Aاگر ما هست چون چنبر بیاری