دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3175 زهی خمخانه و ساقی زهی می Aزهی پیمانه و رطل پیاپی

شرابی می خورد جانم ز جامی Aکه هر دم می کند صد مرده را حی
چه عشق است این چه دردست این چه سوز است Aچه سوز است این که می سوزد رگ و پی
چه شاه ست اینچنین مهمان رسیده Aچه ماه ست اینچنین تابنده هی هی
سماعی می رود در مجلس ماAکه ذوقش می کند هفت آسمان طی
شراب و شاهد و شمع ست و مجلس Aنوای ارغنون و ناله نی
در میخانه باقی گشادیم Aصلا در ده ایا ساقی مگو کی
درین دریای توحیدش شدم گم Aنه بی وی می توان بودن نه با وی
چو مولانا به رقص آید ز مستی Aبه رقص آیند موجودات با وی
نه مولاناست این بحر در افشان Aحقیقت شمس تبریزی ست با وی

3176 ز عشق شمس دین این طرفه بندی Aکز آن بندم گشایش بود چندی

پی بندش رسید این دل بقصری Aندارم لایق قصرش کمندی
ز بهر دفع چشم از حسن آن قصرAدرون مجمرم همچون سپندی
درین سوزش مرا عشقست همدم Aبسوزش همچنانکه عود و قندی
زمانی می دهد این عشق وعده Aزمانی صبر فرماید سپندی
ز بند شکرش مر عود جان راAز صد سوزش نمی باشد گزندی
ولیک از بهر چشم حاسدان راAنمایم خویش را چون مستمندی
اگر الطاف شمس الدین تبریزAدرین حالت نظر بر ما فکندی
حسود و ناحسود ما شکستی Aببردیمان به معراج بلندی
به معراجی که از بس رفعت اوAز حسرت عقل بینا ریش کندی
اگر نی خویش دیدی عقل بیناAز لطف شاه او را بربرندی
ایا ای خاک بریز از سر لطف Aبپوشان جرم عقل خودپسندی

3177 ز شمس الدین دلا بس دور دوری Aز دوری گوی همچون نفخ صوری

چو بودت می نگیرد در غم اوAتو دیوی گرچه خود مانند حوری
ایا رخسار حسرت آر هر نورAعنین باشم که من گویم که نوری
ولیکن نو را چون رخ نمایی Aدرون نورها تو عید و سوری
ایا ای دل تو پیش آن سلیمان Aمیان بسته به خدمت همچو موری
چو دیدم روی او را گفتم این کیست Aدلم از اندرون گفتا که کوری
دل من همچو موسی کلیم است Aو یا تبریز تو مانند طوری
که او شیر حق ست اندر شکاری Aتو مقبل بوده ای کور تو کوری
ازین بس چون شکار شیر گشتی Aفراغت یافته از زرد زوری
به غفلت هست خفته بی خبر توAبه زیر سایه اش اندر حضوری
به ناگه ولوله بزمش بر آیدAز شر و شور بزمش تو بشوری
می نو ریز می گوید به خنده Aکه ای هشیار ازین سو بوزیوری
چو رفتی هر دو دست از عقل خود شوAکه از عقل و خرد زان پس تو عوری