دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3173 خداوند شمس دین لطفی بکردی Aبرآوردی ز بحر هجر گردی

ز هر قطره از آن گرد لطیفش Aشدی روحانیی بس شیر مردی
که از مردی حجبهای شما راAمثال لقمه نانی بخوردی
ز بعد آن حجاب نور دیدی Aاز آن بر هم گذشتی همچو مردی
رسیدی تا بساط صدر آن شه Aکه آن را نیست از آفت نوردی
بدیدی نازنینی شاهزاده Aبه جایش ره نبردی گرم و سردی
درون جان شاهان از فراقش Aز عشق روی آن خورشید دردی
چو دید آن نطع او را همچو چرخی Aچو استاره بدانجا طرفه مردی
از آن بر دست وصفش سرخ رویی Aوزان بر دست هجرش روی زردی
چو نفس چون جعل در خون باشدAبهار از گلشنش تبریز وردی

3174 درین نه طاق مینا ای افندی Aتویی پنهان و پیدا ای افندی

عجب جانی که دادی عاشقان راAاز آن صهبای حمرا ای افندی
ز جام اولین مستی فزایدAحریفان بقا را ای افندی
چه جام آن جام کز یک جرعه اوAدو عالم گشته شیدا ای افندی
زهی دستان سر جامی که مردم Aبه عشقش گشته گویا ای افندی
درین تاریکی ظلمات بینی Aز نور خویش پیدا ای افندی
خمش تا چند خواهی گفت افسوس Aتویی چون صمت و گویا ای افندی
چرا از تو بود هم نور و ظلمت Aبه چشمم گشته بینا ای افندی
چو شمس الدین تبریزی در آیدAبجوشد تخت و اعلا ای افندی

3175 زهی خمخانه و ساقی زهی می Aزهی پیمانه و رطل پیاپی

شرابی می خورد جانم ز جامی Aکه هر دم می کند صد مرده را حی
چه عشق است این چه دردست این چه سوز است Aچه سوز است این که می سوزد رگ و پی
چه شاه ست اینچنین مهمان رسیده Aچه ماه ست اینچنین تابنده هی هی
سماعی می رود در مجلس ماAکه ذوقش می کند هفت آسمان طی
شراب و شاهد و شمع ست و مجلس Aنوای ارغنون و ناله نی
در میخانه باقی گشادیم Aصلا در ده ایا ساقی مگو کی
درین دریای توحیدش شدم گم Aنه بی وی می توان بودن نه با وی
چو مولانا به رقص آید ز مستی Aبه رقص آیند موجودات با وی
نه مولاناست این بحر در افشان Aحقیقت شمس تبریزی ست با وی