دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3172 خداوندا خداوند جهانی Aخداوند زمین و آسمانی

خدای شرق و غرب و بر و بحری Aخدای فوق و تحت و انس و جانی
منزه پادشاه بی نظیری Aخداوند مکان و لامکانی
جهان اول نبود آخر تو بودی Aجهان آخر نماند تو بمانی
نماند زنده در عالم خلایق Aتو حی لایموت جاودانی
گهی آتش نهی در سنگ و پولادAمیان هر دوشان آتش جهانی
میان سنگ کرمی آفرینی Aبرای هر دوشان روزی رسانی
دهی ایوب را اندر بلا صبرAکه با کرمان کند او مهربانی
یکی پیغمبری را تخت در مصرAیکی پیغمبری سازی شبانی
محمد را شب معراج یک شب Aهزاران شربت وصلش چشانی
یکی را گنج بی رنجی دهی توAبناز و نعمتش می پرورانی
یکی را از برای یک شکم نان Aبگرد جمله عالم می دوانی
خمش کن تا توانی شمس تبریزAمگر خود را ز سودا وارهانی

3173 خداوند شمس دین لطفی بکردی Aبرآوردی ز بحر هجر گردی

ز هر قطره از آن گرد لطیفش Aشدی روحانیی بس شیر مردی
که از مردی حجبهای شما راAمثال لقمه نانی بخوردی
ز بعد آن حجاب نور دیدی Aاز آن بر هم گذشتی همچو مردی
رسیدی تا بساط صدر آن شه Aکه آن را نیست از آفت نوردی
بدیدی نازنینی شاهزاده Aبه جایش ره نبردی گرم و سردی
درون جان شاهان از فراقش Aز عشق روی آن خورشید دردی
چو دید آن نطع او را همچو چرخی Aچو استاره بدانجا طرفه مردی
از آن بر دست وصفش سرخ رویی Aوزان بر دست هجرش روی زردی
چو نفس چون جعل در خون باشدAبهار از گلشنش تبریز وردی

3174 درین نه طاق مینا ای افندی Aتویی پنهان و پیدا ای افندی

عجب جانی که دادی عاشقان راAاز آن صهبای حمرا ای افندی
ز جام اولین مستی فزایدAحریفان بقا را ای افندی
چه جام آن جام کز یک جرعه اوAدو عالم گشته شیدا ای افندی
زهی دستان سر جامی که مردم Aبه عشقش گشته گویا ای افندی
درین تاریکی ظلمات بینی Aز نور خویش پیدا ای افندی
خمش تا چند خواهی گفت افسوس Aتویی چون صمت و گویا ای افندی
چرا از تو بود هم نور و ظلمت Aبه چشمم گشته بینا ای افندی
چو شمس الدین تبریزی در آیدAبجوشد تخت و اعلا ای افندی