دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3171 چو دلشادم به دلدار خدایی Aخدایا تو نگهدار از جدایی

بیا ای خواجه بنگر یار ما راAچو از اصحاب و از یاران مایی
بدان شرطی که با ما کژ نبازی Aوگر بازی تو با ما برنیایی
دغایانی که با جسم چو پیلندAسوار اسب فرهنگ و کیانی
پیاده گشته و رخ زرد ماندندAز فرزین بند شاهان بقایی
چه بودی گر بدانستی مهی راAشکسته اختری در بی وفایی
وگر مه را نداند ماه ماه است Aچگونه مه نه ارضی نی سمایی
که ارضی و سمایی را غروب است Aفتد بی اختیارش اختفایی
ظهور و اختفای ماه جانی Aبه دست او است در قدرت نمایی
بسوز ای تن که جان را چون سپندی Aبه دفع چشم بد چون کیمیایی
که چشم بد بجز بر جسم نایدAبه معنی کی رسد چشم هوایی
کناری گیرمش در جامه تن Aکه جان را زو است هر دم جان فزایی
خیالت هر دمی این جاست با ماAهلا ای شمس تبریزی کجایی

3172 خداوندا خداوند جهانی Aخداوند زمین و آسمانی

خدای شرق و غرب و بر و بحری Aخدای فوق و تحت و انس و جانی
منزه پادشاه بی نظیری Aخداوند مکان و لامکانی
جهان اول نبود آخر تو بودی Aجهان آخر نماند تو بمانی
نماند زنده در عالم خلایق Aتو حی لایموت جاودانی
گهی آتش نهی در سنگ و پولادAمیان هر دوشان آتش جهانی
میان سنگ کرمی آفرینی Aبرای هر دوشان روزی رسانی
دهی ایوب را اندر بلا صبرAکه با کرمان کند او مهربانی
یکی پیغمبری را تخت در مصرAیکی پیغمبری سازی شبانی
محمد را شب معراج یک شب Aهزاران شربت وصلش چشانی
یکی را گنج بی رنجی دهی توAبناز و نعمتش می پرورانی
یکی را از برای یک شکم نان Aبگرد جمله عالم می دوانی
خمش کن تا توانی شمس تبریزAمگر خود را ز سودا وارهانی

3173 خداوند شمس دین لطفی بکردی Aبرآوردی ز بحر هجر گردی

ز هر قطره از آن گرد لطیفش Aشدی روحانیی بس شیر مردی
که از مردی حجبهای شما راAمثال لقمه نانی بخوردی
ز بعد آن حجاب نور دیدی Aاز آن بر هم گذشتی همچو مردی
رسیدی تا بساط صدر آن شه Aکه آن را نیست از آفت نوردی
بدیدی نازنینی شاهزاده Aبه جایش ره نبردی گرم و سردی
درون جان شاهان از فراقش Aز عشق روی آن خورشید دردی
چو دید آن نطع او را همچو چرخی Aچو استاره بدانجا طرفه مردی
از آن بر دست وصفش سرخ رویی Aوزان بر دست هجرش روی زردی
چو نفس چون جعل در خون باشدAبهار از گلشنش تبریز وردی