دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3168 تو عشق شمس دین داری نهانی Aنه تو تنهاش عاشق در جهانی

تو پیدا کن که تا یاران ببینی Aبه عشق او زمین و آسمانی
چو فخرست عشق او در هر دو عالم Aتو عشقش را چو در خلوت کشانی
ز زخم منکران تو چون نباشی Aتو کی یابی ز عشق او امانی
که تا در نشکند روح طبیعی Aنباشد مر تو را راحات جانی
ز غمزه منکران تا بر نسوزی Aکجا یابی تو عمر دلستانی
که عشق شه هزاران ناز داردAتو پنداری گشادست رایگانی
دل جمله مهان در هم شکن تاAاز آن دلبر تو رمزی را بدانی
ز بهر خاک تبریزی صفایی Aرها کن تازگی و این چنانی

3169 جمال جان شمس الدین چو جانی Aچه جان گر جان بود او خود جهانی

چو دیدم ناگهانی خوبی اوAشدم بی خود در آن خوبی زمانی
خودی شکرینش با خودی کردAز هست خود ببخشد او روانی
روانی او دل افسرده ام راAبه مانند روان کرده روانی
روان شیر گیری شیر مستی Aهمه عشق لطیفی شادمانی
از آن اسرار کان جان و روان گفت Aچگونه باز گوید ترجمانی
به خانه رازها آن ماند پنهان Aولیکن بر تواش چون مهربانی
اسیر شهوتان را پرتو اوAکند او کامکاری کامرانی
برو از خود به مستی شان همانه Aبه خود نایند الا هر قرانی
کمان عقل بینی بس شکسته Aچو جست آن تیر غمزه اش از کمانی
زند از تیغ می گر او دل عقل Aنباشد عقل را از وی امانی
بگیرد شرق و غرب از شادمانی Aبدارد خود نیابی کس عمانی
ز قعر دوزخ غم رو نمایدAز رضوان هوای او جنانی
معاذ الله که در تو زیر عالم Aبود در هیچ عصری آنچنانی

3170 چو جنگ عشق او بر ساخت سازی Aبگوش جان عاشق گفت رازی

بروز پیشه حال عشقش آتش Aبسوزانید بر جا بد مجازی
نمازی گردد آن جایی که داردAبه پیش قبله حسنش نمازی
زفر عشق جان انگیز شاهی Aنهد بر اطلس بختش طرازی
هر آن زاغی که چید از خرمن اوAیکی دانه دمی واگشت بازی
و زائرهای روحی می سرایندAز عشق روی او پرده حجازی
چو می ترسی ز مردان رو تو بستان Aز عشقش عمر بی برگ درازی
چه عمری عمر شیرینی لطیفی Aلطیف مست عشق پاکبازی
ولیکن باز او را زیبدای جان Aمکن زنهار با بازش تو بازی