دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3165 تو از ما نازنینا بی نیازی Aچو عشق و بحر حسن و کبر و نازی

که می گردد در آتش جان عشاق Aبه جز آتش نیابد سرفرازی
که پر شمع ست و مشعل جان عشاق Aلطیف و صافی و پاک و نمازی
شدم خاموش با خود شمس تبریزAمرا گوید که برگو ای نیازی

3166 تو از جانی ولی جان را ندانی Aز جانانی و جانان را ندانی

اگر جان را ندانی بس عجب نیست Aعجب اینست کانان را ندانی
تو اعیانی و اعیان را نبینی Aتو اکوانی و اکوان را ندانی
سریر ملک امکان را تو داری Aاگر چه ملک امکان را ندانی
تویی گوهر نهان در کان عالم Aاگر چه گوهری کان را ندانی
تو را هر لحظه مهمان می رسد دوست Aچه سود اما که مهمان را ندانی
به جان در کوی جانان گاه و بیگاه Aبه جولانی و جولان را ندانی
تو داری بهر درد خویش درمان Aچه درمانی که درمان را ندانی
تو عین جمله اعیانی ولیکن Aچه حاصل عین اعیان را ندانی
توی ای شمس بیدل مرد میدان Aاگر چه مرد میدان را ندانی

3167 تو گرگی کار چوپان را چه دانی Aتو موشی موسی جان را چه دانی

تو در اصل یزید و کان شرکی Aمسلمانی مسلمان را چه دانی
چو گاو و اشتر و حمال دیوی Aنرستی از خر انسان را چه دانی
چو شیطان رهزن نفس تو گشت است Aتو خود گو نور ایمان را چه دانی
چو پیش روی او قربان نگشتی Aتو قوچی عید قربان را چه دانی
چه تو اندر تنور غم بخفتی Aتو مر دلهای بریان را چه دانی
چو شغاد دل نفست نگشتی Aتو رسم خان و خاقان را چه دانی
تجلی کرد خالق بر تو ای شیخ Aتو دیوی نور سبحان را چه دانی
برو عارف همای بیدلان شوAتو باز چتر سلطان را چه دانی
خمش باش و غم کردار خود خورAتو مرار شاد اقران را چه دانی