دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3164 به یک مستی خود در صد گناهی Aبیاد نیست شو گر مرد راهی

درین عالم ممان با این گدایی Aبیا کاندر جهان عشق شاهی
ز اثنینی تست آخر که دائم Aیه یا رب یا ربی و یا الهی
سلیمانی ولیکن خاتمت کوAاگر چه یوسفی لیکن به چاهی
سیه رو شو بسان مردم چشم Aز سر تا پا فرو شو در سیاهی
به مقصودت نبردی راه هرگزAاز آن با گریه و با سوز و آهی
گدای حضرت سلطان ما باش Aکه یابی زان گدایی پادشاهی
بیا و خاک شو بر درگه شمس Aاز آن درگه طلب کن هر چه خواهی

3165 تو از ما نازنینا بی نیازی Aچو عشق و بحر حسن و کبر و نازی

که می گردد در آتش جان عشاق Aبه جز آتش نیابد سرفرازی
که پر شمع ست و مشعل جان عشاق Aلطیف و صافی و پاک و نمازی
شدم خاموش با خود شمس تبریزAمرا گوید که برگو ای نیازی

3166 تو از جانی ولی جان را ندانی Aز جانانی و جانان را ندانی

اگر جان را ندانی بس عجب نیست Aعجب اینست کانان را ندانی
تو اعیانی و اعیان را نبینی Aتو اکوانی و اکوان را ندانی
سریر ملک امکان را تو داری Aاگر چه ملک امکان را ندانی
تویی گوهر نهان در کان عالم Aاگر چه گوهری کان را ندانی
تو را هر لحظه مهمان می رسد دوست Aچه سود اما که مهمان را ندانی
به جان در کوی جانان گاه و بیگاه Aبه جولانی و جولان را ندانی
تو داری بهر درد خویش درمان Aچه درمانی که درمان را ندانی
تو عین جمله اعیانی ولیکن Aچه حاصل عین اعیان را ندانی
توی ای شمس بیدل مرد میدان Aاگر چه مرد میدان را ندانی