دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3163 بگردان جام عشق ای شهره ساقی Aنه بگذار از وجودم هیچ باقی

می زر نی می آن عشق چون زرAکه تا ویران کند جان نفاقی
مباش آهسته ای ساقی تو بشتاب Aکه مطرب می زند پرده عشاقی
ز اوصافم مکن زان می تو طاقی Aکه جانم رفت در سودای طاقی
که تا جفت تنم می بایدم کردAدرین زندان آب و گل مشاقی
ایا ساقی نه اندر عشق آن شه Aتو با جانم بگویش هم وثاقی
چو در هنگام وصلش جفت بودی Aچرا اکنون تو در قصد طلاقی
مگر نزدیک صدر شمس دینم Aتو را با من نیفتد خود تلاقی
وگر نی پیش او گویم من از توAچنین ظلمی که می آرد خناقی
مکن این جور گردان گر صراحی Aکه تا باشد میم اندر تراقی
همی خواهم که جان در شکر تبریزAبه پرواز قفصهای تراقی

3164 به یک مستی خود در صد گناهی Aبیاد نیست شو گر مرد راهی

درین عالم ممان با این گدایی Aبیا کاندر جهان عشق شاهی
ز اثنینی تست آخر که دائم Aیه یا رب یا ربی و یا الهی
سلیمانی ولیکن خاتمت کوAاگر چه یوسفی لیکن به چاهی
سیه رو شو بسان مردم چشم Aز سر تا پا فرو شو در سیاهی
به مقصودت نبردی راه هرگزAاز آن با گریه و با سوز و آهی
گدای حضرت سلطان ما باش Aکه یابی زان گدایی پادشاهی
بیا و خاک شو بر درگه شمس Aاز آن درگه طلب کن هر چه خواهی

3165 تو از ما نازنینا بی نیازی Aچو عشق و بحر حسن و کبر و نازی

که می گردد در آتش جان عشاق Aبه جز آتش نیابد سرفرازی
که پر شمع ست و مشعل جان عشاق Aلطیف و صافی و پاک و نمازی
شدم خاموش با خود شمس تبریزAمرا گوید که برگو ای نیازی