دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3159 نخوردم از کف دلبر شرابی Aشه معنی و در صورت خرابی

گزیدم آتش پنهان پنهان Aکز او اندر رخم پیداست تابی
هزاران نکته در عالم بگفتم Aز عشق و هیچ نشنیدم جوابی
گهی سوزد دلم گه خام گرددAبه مانند دلم نبود کبابی
مرا آن مه یکی شکلی نموده ست Aکه سیصد مه نبیند آن به خوابی
منم غرقه به بحر انگبینی Aکه زنبور از کفش یابد لعابی
بهشت اندر رهش کمتر حجابی Aخرد پیش مهش کمتر سحابی
جهان را جمله آب صاف می بین Aکه ماهی می درخشد اندر آبی
اگر با شمس تبریزی نشینی Aاز آن مه بر تو تابد ماهتابی

3160 به صورت گر چه تو از ما جدایی Aبه معنی گر خدای عین مایی

برون چون نیستی یکدم ز خانه Aنباشم منتظر کز در در آیی
تو ما را بر زمین باغی و جویی Aتو ما را ماه و خورشید سمایی
تو ما را هم فراقی هم وصالی Aتو ما را هم جفایی هم وفایی
تو ما را هم جحیمی هم نعیمی Aتو ما را هم جراحت هم دوایی
هر آن نقشی که تو در پیش آری Aشناسم من تو را در هر چه آیی
بهر تلبیس کایی پیش خلقان Aبر آن کس که بپوشد که در آیی
چگونه جان نداند جان جان راAکه چشم است او و جان روشنایی
دلا می گوی در عشقش غزلهاAچنانکه گفت عطار و سنایی

3161 بدام زلف چون دام افندی Aدر افتادم به هنگام افندی

بنوشیدیم می از ساغر جان Aلبالب از می و جام افندی
اگر جامی درین آتش بسوزی Aکه صد پخته بود خام افندی
سحرگه آن چراغ عالم افروزAبر آید از سر بام افندی
نماید چهره ای از نور پیداAکه آن نورش بود بام افندی
چو کام اوست ما را کشته دیدن Aمراد ما همه کام افندی
چو شیرینست و چرب این کام جانم Aز ذوق شهد و بادام افندی
خمش کن ای که در ظلمت ندیدی Aجمال نور در شام افندی
چو شمس الدین تبریزی در آیدAشود جانم پر الهام افندی
شود حرز روان اهل توحیدAز جمله اسپ ها نام افندی