دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3158 بگو ای تازه رو، کم کن ملولی Aکه تو رو تازه از اصل اصولی

خیالی گول گیری گر بیایدAچنین داند که تو مغرور و گولی
به زخم سیلیش از دل برون کن Aکه تا عبرت بگیرد هر فصولی
خیال بد رسول دیو باشدAتو او را توبه ی ده از رسولی
خیالی در تو آویزد، بیفتی Aترا وهمی پژولاند، پژولی
خیالی هست چون خورشید روشن Aخیالی چون شب تاریک لولی
اگر مردانه گوش او بمالی Aترا کافر کند وهم حلولی
برای تو مهان در انتظارندAسبکتر رو، چرا در مول مولی؟
خیالات اتتکم کالخیول Aفدسوها ثقاتی! فی السقول
خیالات مضلات کذاب Aلحاها الله ربی بالافول
فطوبی للذی یعلو علاه Aو یقطع عرقها قبل الحصول
الهی قدیمی علی Aصفی القلب من غش الغلول
علی الله بیان ما نظمناAمفاعیلن مفاعیلن فعولی

3159 نخوردم از کف دلبر شرابی Aشه معنی و در صورت خرابی

گزیدم آتش پنهان پنهان Aکز او اندر رخم پیداست تابی
هزاران نکته در عالم بگفتم Aز عشق و هیچ نشنیدم جوابی
گهی سوزد دلم گه خام گرددAبه مانند دلم نبود کبابی
مرا آن مه یکی شکلی نموده ست Aکه سیصد مه نبیند آن به خوابی
منم غرقه به بحر انگبینی Aکه زنبور از کفش یابد لعابی
بهشت اندر رهش کمتر حجابی Aخرد پیش مهش کمتر سحابی
جهان را جمله آب صاف می بین Aکه ماهی می درخشد اندر آبی
اگر با شمس تبریزی نشینی Aاز آن مه بر تو تابد ماهتابی

3160 به صورت گر چه تو از ما جدایی Aبه معنی گر خدای عین مایی

برون چون نیستی یکدم ز خانه Aنباشم منتظر کز در در آیی
تو ما را بر زمین باغی و جویی Aتو ما را ماه و خورشید سمایی
تو ما را هم فراقی هم وصالی Aتو ما را هم جفایی هم وفایی
تو ما را هم جحیمی هم نعیمی Aتو ما را هم جراحت هم دوایی
هر آن نقشی که تو در پیش آری Aشناسم من تو را در هر چه آیی
بهر تلبیس کایی پیش خلقان Aبر آن کس که بپوشد که در آیی
چگونه جان نداند جان جان راAکه چشم است او و جان روشنایی
دلا می گوی در عشقش غزلهاAچنانکه گفت عطار و سنایی