دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3155 ایا ای فر ذات ذوالجلالی Aبه بینایی کمال اندر کمالی

برای روحها آب حیاتی Aبه باغ عقلها همچو زلالی
همی خواند تو را جان که دلیلم Aتو از مستی و خوبی در دلالی
چگونه گویمت خورشید کیوان Aکه تو خورشید بی عزل و زوالی
ایا خورشید رفتی خدمت اوAبدید خویش را که بی مجالی
ایا ای سحر خونریزی واستم Aکه هر سو چشم مستش را حلالی
خرد می خواست تا اندازه گیردAجمالت را زهی عقل جمالی
نشاید عقل را در پیش حسنت Aبه جز با لؤلؤ لفظ تو لالی
وگر اندر جوالی خود رود عقل Aو پندارد تو را کاندر جوالی
نداند آن قدر کاندر جوابش Aنگنجد بحرهای لا یزالی

3156 ادر کاسی و دعنی عن فنونی Aجنت و لا تحدث من جنونی

نه چون ماندست ما را، نی چگونه Aندانم تو دلاراما که چونی
رایت الناس للدنیا زبوناAو ذقت العشق فالدنیا زبونی
مترس از خصم و تو فارغ همی باش Aکه عاشق هست آن بحر فزونی
فما للخلق یا صاحی ظهوری Aو ما للخلق یا صاحی کنونی
اگر عشقم درون آرام گیردAکجا بیندم این خلق برونی
و مادام الهوی تغلی فوادی Aفلا تطمع قراری اوسکونی
ایا نفس ملامت گر، خمش کن Aکه هم تو در ضلالت رهنمونی
ضلال العشق یا صاحی حلالی Aخراب العشق یا صاحی حصونی
زهی کشتی شاهانه که عشق است Aکه رانندش درین دریایی خونی
لتبریزی شمس الدین قصدی Aانادیهم، خذونی اوصلونی

3157 به دلداری مرا از من برآری Aمن او گشتم بگو با او چه داری

میان ما چو تو مویی نبینی Aتو مانی در میان شرمساری
ببین عیب ار چه عاشق گشت رسواAنباشد عار گر بحری است عاری
بیا ای دست اندر آب کرده Aکلوخ خشک خواهی تا برآری
تو خواهی همچو ابر بازگونه Aکه باران از زمین بر چرخ باری
چو ناخن نیز نگذارد تو را عشق Aروا باشد که آن سر را بخاری
قراری یابی آنگه بر لب عشق Aچو ساکن گشته ای در بی قراری
مکن یاد کسی ای جان شیرین Aکه نشناسد خزان را از بهاری
نداند عطسه را زان لاغ دیگرAنداند شیر از روبه عیاری
بگفتم ای ونک غوطی بخوردم Aدر آن موج لطیف شهریاری
شدم از کار من از شمس تبریزAبیا در کار گر تو مرد کاری