دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3153 اگر مخدوم من اندر پرستی Aمنم با چرخ گردون سر برستی

خداوند شمس دین کز خاک پایش Aمرا تاج سلیمان بر سرستی
خوشستم عشق سیمین بر ولیکن Aسبک روح و مبارک پیکرستی
اگر مرگ از حیاتش نم گرفتی Aهمایون مورد و خوش مصدرستی
اگر لطفش بباریدی برین خاک Aچو فردوسی بدی و اغبرستی
به روضه وصل او گرمی چریدی Aبراق همتم کی لاغرستی
ازو گر یافتی دیو التفاتی Aز گنجش به بدی کام زرستی
اگر خاک از قدومش واقفستی Aهمه اجزاش ریحان گسترستی
زمین و کوه کی بر جای ماندی Aبه سوی چاه اوشان گر پرستی
اگر حلقه به گوش امر بودی Aتن من همچو حلقه بر درستی
مرا خود کی امید عفو بودی Aز خارم هم لحاف و بسترستی
جهان گر زانچه من دیدم بدیدی Aجهان مر آن جهان را مفخرستی
وگر غیرت نمودی ارمغانی Aز غیرت خارهای خاورستی
اگر برعکس رویش را بدیدی Aدرو تلخی نماندی کوثرستی
به گورستان نظر کردی بدان چشم Aهمان ساعت خیالش محشرستی
سر رستم بپوشیدی به معجرAاگر چه رستمم در چادرستی
و گر جا در نمودی عکس مردیش Aسر شیران به زیر معجرستی
دلم چندین بسوزیدی ز عشقش Aگر از وصفش یکی در دیگرستی
اگر خالی بدی از وی برویی Aبه دیدارش دو دیده انورستی
هزاران سجده آن کس را پیاپی Aبه جان و دیده ها هم در خورستی
سمندر شکل گشتی جمله عالم Aاگر از آذرش در آذرستی
ز سر می نکردی نیک روشن Aبه دل بر موج خون گر کمترستی
ز هجرانش زبانم بار داردAوگر نی سر عشقش دفترستی
سر راهت نبودی خاک تبریزAعبیر مشک و رود و عنبرستی
نثاری کردمی بر خاک تبریزAگرم انبارهای جوهرستی

3154 الا من عشق تشریفی و عیدی Aتعالوا نحو عشق منستزید

دعانا من تعالی عن حدودAنجی المحدود بالعین الحدید
دعانا بحر ذی ماء فرات Aفانکرنا التیمم بالصعید
دعانا خالق کل دعاءAتخاسر عندنا کل بعید
نسینا کل شی مذ ذکرناAمقامات تعالت عن ندید
بدایات نهایات لدیهاAمجال الروح فی جد جدید
خمش کن کز تف خورشید مشرق Aاگر چه خام بودی می پزیدی

3155 ایا ای فر ذات ذوالجلالی Aبه بینایی کمال اندر کمالی

برای روحها آب حیاتی Aبه باغ عقلها همچو زلالی
همی خواند تو را جان که دلیلم Aتو از مستی و خوبی در دلالی
چگونه گویمت خورشید کیوان Aکه تو خورشید بی عزل و زوالی
ایا خورشید رفتی خدمت اوAبدید خویش را که بی مجالی
ایا ای سحر خونریزی واستم Aکه هر سو چشم مستش را حلالی
خرد می خواست تا اندازه گیردAجمالت را زهی عقل جمالی
نشاید عقل را در پیش حسنت Aبه جز با لؤلؤ لفظ تو لالی
وگر اندر جوالی خود رود عقل Aو پندارد تو را کاندر جوالی
نداند آن قدر کاندر جوابش Aنگنجد بحرهای لا یزالی