دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3148 اگر سلطان ما را بنده باشی Aهمه گویند و تو فرخنده باشی

وگر غم پر شود اطراف عالم Aتو شاد و خرم و فرخنده باشی
وگر چرخ و زمین از هم بدردAورای هر دو جانی زنده باشی
به هفتم چرخ نوبت پنج داری Aچو خیمه شش جهت برکنده باشی
همه مشتاق دیدار تو باشندAتو صد پرده فروافکنده باشی
چو اندیشه به جاسوسی اسرارAدرون سینه ها گردنده باشی
دلا بر چشم خوبان چهره بگشاAکه اندیشد که تو شرمنده باشی
بدیشان صدقه می ده چون هلالندAتو بدری از کجا گیرنده باشی
اگر خالی شوی از خویش چون نی Aچو نی پر از شکر آکنده باشی
برو خرقه گرو کن در خرابات Aچو سالوسان چرا در ژنده باشی
به عشق شمس تبریزی بده جان Aکه تا چون عشق او پاینده باشی

3149 الا ای آب حیوان از نوایی Aهمی گردان مرا چون آسیایی

چنین می کن که تا بادا چنین بادAپریشان دل به جایی من به جایی
نجنبد شاخ و برگی جز به بادی Aنپرد برگ که بی کهربایی
چو کاهی جز به بادی می نجنبدAکجا جنبد جهانی بی هوایی
همه اجزای عالم عاشقانندAو هر جزو جهان مست لقایی
ولیک اسرار خود با تو نگویندAنشاید گفت سر جز با سزایی
چراخواران چراشان هم چراخوارAز کاسه و خوان شیرین کدخدایی
نه موران با سلیمان راز گفتندAنه با داوود می زد که صدایی
اگر این آسمان عاشق نبودی Aنبودی سینه او را صفایی
وگر خورشید هم عاشق نبودی Aنبودی در جمال او ضیایی
زمین و کوه اگر نه عاشق اندی Aنرستی از دل هر دو گیاهی
اگر دریا ز عشق آگه نبودی Aقراری داشتی آخر به جایی
تو عاشق باش تا عاشق شناسی Aوفا کن تا ببینی باوفایی
نپذرفت آسمان بار امانت Aکه عاشق بود و ترسید از خطایی
چو شاهم شمس تبریزی نباشدAدو عالم را نباشد خود صدایی

3150 اتی النیروز مسرورالجنان Aیحاکی لطفه لطف الجنان

بهار از پرده ی غم جست بیرون Aبه کف بر، جامهای شادمانی
سقوا من نهره روض الامالی Aخذوا من خمره کاس الامانی
هوا شد معتدل، هنگام آنست Aکه می سوری خوری و کام رانی
فللاشجار اصناف المعالی Aوللانوار انواع المعانی
درین دفتر بسی رمزست موزون Aچه باشد گر تو زین رمزی بدانی؟
لان ضیعت عمرا قبل هذاAتدارک ما مضی فی ذاالزمان
مران از گوش صوت ارغنون Aمده از دست جام ارغوانی
لتغدوا روحک فی کل یوم Aباصوات المثالث والمسانی
ازین خوشتر بهاری، دیر یابی Aفرو مگذار این را تا توانی
ز جام عشق شمس الدین شوی مست Aاگر از فرقه زنده دلانی