دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3146 کجایید کجایید غریبان افندی Aبیایید بیایید به مهمان افندی

سحرگاه سحرگاه در آیید به درگاه Aببینید ببینید ثناخوان افندی
شتابید شتابید شما مست و خرابیدAکه شمعست و نبیذست بر خوان افندی
صلاحید صلاحید همه عین نجاحیدAچو نورید چو نورید در ایوان افندی
بیایید بیایید در آن بزم شتابیدAصبوحید صبوحید به بستان افندی
بخوانید بخوانید از آن حرف که دانیدAهمه نور حضورید به برهان افندی
کمالید کمالید جلالید و جلالیدAهمه نور حضورید به برهان افندی
سماعید سماعید درین دام بقاعیدAبرقصید برقصید به فرمان افندی
خمش باش خمش باش مکن فاش مکن فاش Aچه خوانید چه دانید به دستان افندی

3147 بیا ساقی باحکام افندی Aبده جامی تو از جام افندی

شرابم ده پیاپی همچو آتش Aکه تا پخته شود خام افندی
خلایق حمله چون مرغ هوایندAاسیر دانه و دام افندی
مخواه آن دانه و ار دام بگریزAبرآ بر قصر و بر بام افندی
حریف سست اگر در ره بماندAگزین کن مرکب بام افندی
بیا بشناس خود را و خدا راAهمه گامی تو بر گام افندی
خمش در عشق شمس الدین تبریزAبده جامی از آن جام افندی

3148 اگر سلطان ما را بنده باشی Aهمه گویند و تو فرخنده باشی

وگر غم پر شود اطراف عالم Aتو شاد و خرم و فرخنده باشی
وگر چرخ و زمین از هم بدردAورای هر دو جانی زنده باشی
به هفتم چرخ نوبت پنج داری Aچو خیمه شش جهت برکنده باشی
همه مشتاق دیدار تو باشندAتو صد پرده فروافکنده باشی
چو اندیشه به جاسوسی اسرارAدرون سینه ها گردنده باشی
دلا بر چشم خوبان چهره بگشاAکه اندیشد که تو شرمنده باشی
بدیشان صدقه می ده چون هلالندAتو بدری از کجا گیرنده باشی
اگر خالی شوی از خویش چون نی Aچو نی پر از شکر آکنده باشی
برو خرقه گرو کن در خرابات Aچو سالوسان چرا در ژنده باشی
به عشق شمس تبریزی بده جان Aکه تا چون عشق او پاینده باشی