دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3141 گر ساعد توحید ترا هم نفسستی Aاین باده به پیشت همه باد و هوسستی

ور طایر قدسی سوی باغ تو پریدی Aسیمرغ فلک بر شکرت چون بگسستی
گر فرقی از آن زلف چون صبحت بدمیدی Aاین روز جهان در نظرت همچو شبستی
گر در تک دریای دلت موج ربودی Aکونین به پیشت همه خاشاک و خسستی
گر جان تو در مملکت عشق خزیدی Aکی روز و شبت ترس ز میر و عسستی
گر لشکر معنیت مسخر شده بودی Aتسخیر جهانت همه در یک نفسستی
در آتش عشقت دلت ار سوخته بودی Aکی روز و شبت آرزوی یک قبسستی
این عالم کثرت اگرت خوش ننمودی Aکی نور تو از نور خدا مقتبسستی
طفل دل ما را سبق نور بدادندAور نه چو شما مانده میان عسستی
گر شمس درین آینه خود را نه نمودی Aدر کارگهش آدم خاکی چه کسستی
گر گوش تو را پنبه غفلت نگرفتی Aارشاد تو را یک نفس شمس بسستی

3142 برخیز که شورید خرابات افندی Aمستان نگر و نقل و شرابات افندی

هر مست درآویخته با مست ز مستی Aگردان شده ساقی به مساقات افندی
یک موی نمی گنجد در حلقه مستان Aجز رقص و هیاهوی و مراعات افندی
بسم الله ساقی ولی نعمت برخیزAتا جان بدهیمت به مکافات افندی
در هر دو جهان است و نبوده ست و نباشدAجز دیدن روی تو کرامات افندی
چون تنگ شکر میر خرابات درآمدAیا رب چه لطیف است ملاقات افندی
می خندد و می گوید من خفته بدم مست Aهیهای شنیدم من و هیهات افندی
زان خنده و زان گفتن و زان شیوه شیرین Aصد غلغله در سقف سماوات افندی
خورشید ز برق رخ تو چشم ببنددAکافزون ز زجاجه ست و ز مشکات افندی
در خانه خمار و خرابات کی دیده ست Aمعراج و تجلی و مقامات افندی
با مست خرابات خدا تا بنپیچی Aتا وا ننماید همه رگ هات افندی
در خانه دل کژ مکن آن چانه به افسوس Aکامروز عیان است خفیات افندی
روزی که روم جانب دریای معانی Aیاد آیدت این جمله مقالات افندی
شاد آمدی ای کان شکر عیب مفرماAگر بوسه دهد بنده بر آن پات افندی
واجب کند ای دوست که آرم به صد اخلاص Aدر سایه زلف تو مناجات افندی
از مصحف آن روی چو ماه تو بخوانیم Aسوره قصص و نادره آیات افندی
مستیم ز جام تو و زان نرگس مخمورAرستیم به شاهیت ز شهمات افندی
عالم همه پرغصه و آن نرگس مخمورAفارغ ز بدایات و نهایات افندی
چون سایه فناییم به خورشید جمالت Aایمن شده از جمله آفات افندی
سرمست بیا جانب بازار نظر کن Aتا راست شود جمله مهمات افندی
تا روز اجل هر چه بگوییم ز اشعارAاین است و دگر جمله خرافات افندی
سلطان غزل هاست و همه بنده اینندAهر بیتش مفتاح مرادات افندی
من کردم خاموش تو باقیش بفرماAای جان اشارات و عبارات افندی
شمس الحق تبریز تویی موسی ایام Aبر طور دلم رفته به میقات افندی

3143 بیا هی بیا هی ببین چنگ و دف و نی Aکه سرش باز گشودست صلا میزند از کی

تبک تبک از آغاز خلیدن کزه سزلرAتبک اسنه باز لمش بیایی بزه کل هی
ایا دلبر زیبا ایا گلرخ رعناAتو از آن ساعد بیضا بدهم جام پیاپی
هو الاول و آخر هو الباطن و ظاهرAهو القادر قیوم هو الشی ء کذاحی
منم حالم کر کل منم قانم سر کل Aبکن این جفر کل بگولا و بلالی
چه واژم بکه واژم ندانم بچه ساجم Aهمی سازم عصرت ببوسم لب وی
اشک عالم معلوم اشک رازق مقسوم Aاشک قادر قیوم و اشک مست و اشک حی
نگفته است کس این راز به معلوم و به موهوم Aنه در مصر و نه در چین و نه در روم و نه در ری
ز ما دان ته به تو آن که شمس الحق تبریزAبیا زود بیا زود بنوش این قدح می