دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3140 ز اینجای بیا خواجه بدانجای نه جایی Aکاین جاست تو را خانه کجایی تو کجایی

آن جا که نه جای است چراگاه تو بوده ست Aزین شهره چراگاه تو محروم چرایی
جاندار سراپرده سلطان عدم باش Aتا بازرهی از دم این جان هوایی
گه پای مشو گه سر بگریز از این سوAمستی و خرابی نگر و بی سر و پایی
ای راه نمای از می و منزل چو شوی مست Aنی راه به خود دانی و نی راه نمایی
مستان ازل در عدم و محو چریدندAکز نیست بود قاعده هست نمایی
جان بر زبر همدگر افتاده ز مستی Aهمچون ختن غیب پر از ترک خطایی
این نعره زنان گشته که هیهای چه خوبی Aو آن سجده کنان گشته که بس روح فزایی
مخدوم خداوندی شمس الحق تبریزAهم نور زمینی تو و خورشید سمایی

3141 گر ساعد توحید ترا هم نفسستی Aاین باده به پیشت همه باد و هوسستی

ور طایر قدسی سوی باغ تو پریدی Aسیمرغ فلک بر شکرت چون بگسستی
گر فرقی از آن زلف چون صبحت بدمیدی Aاین روز جهان در نظرت همچو شبستی
گر در تک دریای دلت موج ربودی Aکونین به پیشت همه خاشاک و خسستی
گر جان تو در مملکت عشق خزیدی Aکی روز و شبت ترس ز میر و عسستی
گر لشکر معنیت مسخر شده بودی Aتسخیر جهانت همه در یک نفسستی
در آتش عشقت دلت ار سوخته بودی Aکی روز و شبت آرزوی یک قبسستی
این عالم کثرت اگرت خوش ننمودی Aکی نور تو از نور خدا مقتبسستی
طفل دل ما را سبق نور بدادندAور نه چو شما مانده میان عسستی
گر شمس درین آینه خود را نه نمودی Aدر کارگهش آدم خاکی چه کسستی
گر گوش تو را پنبه غفلت نگرفتی Aارشاد تو را یک نفس شمس بسستی

3142 برخیز که شورید خرابات افندی Aمستان نگر و نقل و شرابات افندی

هر مست درآویخته با مست ز مستی Aگردان شده ساقی به مساقات افندی
یک موی نمی گنجد در حلقه مستان Aجز رقص و هیاهوی و مراعات افندی
بسم الله ساقی ولی نعمت برخیزAتا جان بدهیمت به مکافات افندی
در هر دو جهان است و نبوده ست و نباشدAجز دیدن روی تو کرامات افندی
چون تنگ شکر میر خرابات درآمدAیا رب چه لطیف است ملاقات افندی
می خندد و می گوید من خفته بدم مست Aهیهای شنیدم من و هیهات افندی
زان خنده و زان گفتن و زان شیوه شیرین Aصد غلغله در سقف سماوات افندی
خورشید ز برق رخ تو چشم ببنددAکافزون ز زجاجه ست و ز مشکات افندی
در خانه خمار و خرابات کی دیده ست Aمعراج و تجلی و مقامات افندی
با مست خرابات خدا تا بنپیچی Aتا وا ننماید همه رگ هات افندی
در خانه دل کژ مکن آن چانه به افسوس Aکامروز عیان است خفیات افندی
روزی که روم جانب دریای معانی Aیاد آیدت این جمله مقالات افندی
شاد آمدی ای کان شکر عیب مفرماAگر بوسه دهد بنده بر آن پات افندی
واجب کند ای دوست که آرم به صد اخلاص Aدر سایه زلف تو مناجات افندی
از مصحف آن روی چو ماه تو بخوانیم Aسوره قصص و نادره آیات افندی
مستیم ز جام تو و زان نرگس مخمورAرستیم به شاهیت ز شهمات افندی
عالم همه پرغصه و آن نرگس مخمورAفارغ ز بدایات و نهایات افندی
چون سایه فناییم به خورشید جمالت Aایمن شده از جمله آفات افندی
سرمست بیا جانب بازار نظر کن Aتا راست شود جمله مهمات افندی
تا روز اجل هر چه بگوییم ز اشعارAاین است و دگر جمله خرافات افندی
سلطان غزل هاست و همه بنده اینندAهر بیتش مفتاح مرادات افندی
من کردم خاموش تو باقیش بفرماAای جان اشارات و عبارات افندی
شمس الحق تبریز تویی موسی ایام Aبر طور دلم رفته به میقات افندی