دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3139 چون بدر منیرست محمد بحقیقی Aکز معجز او مه شده شقا و شقیقی

از لعل لبش کوه بدخشان شده پرلعل Aوز رنگ رخش برده یمن رنگ عقیقی
کز یرلللا یرلللا یر لله در ناAوز تن تن در نازده ام علم موسیقی
پر ساز کدو را می صافی مصفاAتا بلبله ریزد به سر خام عقیقی
آنجا شنو از بانگ کبوتر بققو قوAو اینجا شنو از بانگ چکاوک حققیقی
کمتر ز خروسی مشو از راه حقیقت Aکو شب همه شب بانگ زند لکرققیقی
در بلخ یکی خواجه عکاشه بزرگست Aصد مرتبه دارد بهنر شیخ شقیقی
نشنیده ای آن قصه او هم بحقیقت Aبر تخت ندا آمد کای خفته عقیقی
وز تخت فرود آمد و در کوی فنا شدAیکتا شد و زان روی گذشت دو رقیقی
مولا تو بگو گفته پیغمبر مرسل Aکز ثم رفیق و طریقی و طریقی
ای شمس بگو گفته مغلق بحریفان Aدقا دققا دق دققا دق دقیقی

3140 ز اینجای بیا خواجه بدانجای نه جایی Aکاین جاست تو را خانه کجایی تو کجایی

آن جا که نه جای است چراگاه تو بوده ست Aزین شهره چراگاه تو محروم چرایی
جاندار سراپرده سلطان عدم باش Aتا بازرهی از دم این جان هوایی
گه پای مشو گه سر بگریز از این سوAمستی و خرابی نگر و بی سر و پایی
ای راه نمای از می و منزل چو شوی مست Aنی راه به خود دانی و نی راه نمایی
مستان ازل در عدم و محو چریدندAکز نیست بود قاعده هست نمایی
جان بر زبر همدگر افتاده ز مستی Aهمچون ختن غیب پر از ترک خطایی
این نعره زنان گشته که هیهای چه خوبی Aو آن سجده کنان گشته که بس روح فزایی
مخدوم خداوندی شمس الحق تبریزAهم نور زمینی تو و خورشید سمایی

3141 گر ساعد توحید ترا هم نفسستی Aاین باده به پیشت همه باد و هوسستی

ور طایر قدسی سوی باغ تو پریدی Aسیمرغ فلک بر شکرت چون بگسستی
گر فرقی از آن زلف چون صبحت بدمیدی Aاین روز جهان در نظرت همچو شبستی
گر در تک دریای دلت موج ربودی Aکونین به پیشت همه خاشاک و خسستی
گر جان تو در مملکت عشق خزیدی Aکی روز و شبت ترس ز میر و عسستی
گر لشکر معنیت مسخر شده بودی Aتسخیر جهانت همه در یک نفسستی
در آتش عشقت دلت ار سوخته بودی Aکی روز و شبت آرزوی یک قبسستی
این عالم کثرت اگرت خوش ننمودی Aکی نور تو از نور خدا مقتبسستی
طفل دل ما را سبق نور بدادندAور نه چو شما مانده میان عسستی
گر شمس درین آینه خود را نه نمودی Aدر کارگهش آدم خاکی چه کسستی
گر گوش تو را پنبه غفلت نگرفتی Aارشاد تو را یک نفس شمس بسستی