دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3137 برخیز و برون آ ز دل ای ماه نهانی Aکان ماه بداند که تو جانی و جهانی

برخیز که امروز سماعست و نشاط است Aاز ابر برون آ که تو خورشید زمانی
هر ذره چو خورشید شد از پرتو رویت Aزان روز مبارک که تو اندر سیرانی
در آب و گل عشق تقاضا نبود هیچ Aتا گوش بگیری و سوی خویش کشانی
خوش میکش و خوش دست که دست تو درازست Aاسرار کشا باش بندانیم تو دانی
ای گوش مده گوش مده دست روان شوAای هوش بهل هوش که در بزم خوشانی
ای دست در آویز در آن دامن دولت Aای پای مپا هیچ که تا باز نمانی
گفتم که دلا خیز تو را شاه بخواندست Aدل گفت نه می نایم پی خط و نشانی

3138 امروز ز سودای شب دوش رهیدی Aامروز مکن حیله که رفت آنچه تو دیدی

ما را به حکایت به در خانه ببردی Aبر در بنشاندی و تو بر بام دویدی
صد کاسه همسایه مظلوم شکستی Aصد کیسه در این راه به حیلت ببریدی
این کیسه که او را به دغل خفته نکردی Aوز زیر سر خفته گلیمی نکشیدی
گفتی که از آن عالم کس بازنیامدAامروز ببینی چو بدین حال رسیدی
ای باز کلاه از سر و روی تو برون شدAخوش بنگر و خوش بشنو آنچ نشنیدی
آن جا بردت پای که در سر هوسش بودAو آن جا بردت دیده که آن جا نگریدی
بر تو زند آن گل که به گلزار بکشتی Aدر تو خلد آن خار که در یار خلیدی
امروز ببینی که چه مرغی و چه رنگی Aکز زخم اجل بند قفص را بدریدی
امروز ببینی که کیان را یله کردی Aامروز ببینی که کیان را بگزیدی
خاموش و دهان را به خموشی تو دوا کن Aزیرا که ز پستان سیه دیو چشیدی

3139 چون بدر منیرست محمد بحقیقی Aکز معجز او مه شده شقا و شقیقی

از لعل لبش کوه بدخشان شده پرلعل Aوز رنگ رخش برده یمن رنگ عقیقی
کز یرلللا یرلللا یر لله در ناAوز تن تن در نازده ام علم موسیقی
پر ساز کدو را می صافی مصفاAتا بلبله ریزد به سر خام عقیقی
آنجا شنو از بانگ کبوتر بققو قوAو اینجا شنو از بانگ چکاوک حققیقی
کمتر ز خروسی مشو از راه حقیقت Aکو شب همه شب بانگ زند لکرققیقی
در بلخ یکی خواجه عکاشه بزرگست Aصد مرتبه دارد بهنر شیخ شقیقی
نشنیده ای آن قصه او هم بحقیقت Aبر تخت ندا آمد کای خفته عقیقی
وز تخت فرود آمد و در کوی فنا شدAیکتا شد و زان روی گذشت دو رقیقی
مولا تو بگو گفته پیغمبر مرسل Aکز ثم رفیق و طریقی و طریقی
ای شمس بگو گفته مغلق بحریفان Aدقا دققا دق دققا دق دقیقی