دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3136 بغداد همانست که دیدی و شنیدی Aرو دلبر نوجوی، چو دربند قدیدی؟!

زین دیک جهان یک دو سه کفگیر بخوردی Aباقی، همه دیک آن مزه دارد که چشیدی
الله مراد لی والله مریدی Aفرقت علی الله عتیقی و جدیدی
من فرش شدم زیر قدمهای قضاهاش Aخود را نکشد فرش ز پاکی و پلیدی
لا خیر ولا میر، سوی الله تعالی Aفالغیبة عنه نفسا غیر سدید
از راحت و دردش نکشم خویش، و ندزدم Aقفلی دهدم حکم حق، و گاه کلیدی
لا ارفع عنه بصری طرفة عین Aلا امنع عن رب ظریقی و تلیدی
مرا هو العین و بالعین تطری Aروحی، و عمادی، و عتادی، و عتیدی
رو خویش درانداز چو گوی، ارچه زنندت Aشه را تو به میدان نه که بازیچه ی عیدی؟!
این خلق چو چوگان و، زننده ملک و بس Aفاعل همه او دان، به قریبی و بعیدی
از ناز برون آی، کزین ناز به ارزی Aتو روشنی چشم حسینی، نه یزیدی
صالحت و بایعت مع العشق علی ان Aیاتینی محیاه نصیری و شهیدی
لا اقسم بالوعد و بالصادق فیه Aان قد ملاء العشق مرادی بمریدی
هرجای که خشکیست درین بحر در آریدAتا تر شود و تازه و غرقاب مجیدی
الغصة والصحو جزاء لشحیح Aوالقهوة والسکر وفاق لسعید
العزة لله تعالی، فتعالواAفالعز من الله نثار لعبید
یا خامد یا جامد یا منکر سکری Aیا قایم فی الصورة، یا شر حسیدی
ارواح درین گلشن چون سرو روانندAتو همچو بنفشه به جوانی چه خمیدی؟!
لا حول ولا قوة الا بملیک Aیجعلک ملیکا وسنا کل ولید
ای آهوی خوش ناف بران ناف عبر، باف Aکز سوسن و از سنبل آن پار چریدی
ای شمس حق و معجز ما خواجه شیرازAبی مثل نظیری تو و بی شبه ندیدی

3137 برخیز و برون آ ز دل ای ماه نهانی Aکان ماه بداند که تو جانی و جهانی

برخیز که امروز سماعست و نشاط است Aاز ابر برون آ که تو خورشید زمانی
هر ذره چو خورشید شد از پرتو رویت Aزان روز مبارک که تو اندر سیرانی
در آب و گل عشق تقاضا نبود هیچ Aتا گوش بگیری و سوی خویش کشانی
خوش میکش و خوش دست که دست تو درازست Aاسرار کشا باش بندانیم تو دانی
ای گوش مده گوش مده دست روان شوAای هوش بهل هوش که در بزم خوشانی
ای دست در آویز در آن دامن دولت Aای پای مپا هیچ که تا باز نمانی
گفتم که دلا خیز تو را شاه بخواندست Aدل گفت نه می نایم پی خط و نشانی

3138 امروز ز سودای شب دوش رهیدی Aامروز مکن حیله که رفت آنچه تو دیدی

ما را به حکایت به در خانه ببردی Aبر در بنشاندی و تو بر بام دویدی
صد کاسه همسایه مظلوم شکستی Aصد کیسه در این راه به حیلت ببریدی
این کیسه که او را به دغل خفته نکردی Aوز زیر سر خفته گلیمی نکشیدی
گفتی که از آن عالم کس بازنیامدAامروز ببینی چو بدین حال رسیدی
ای باز کلاه از سر و روی تو برون شدAخوش بنگر و خوش بشنو آنچ نشنیدی
آن جا بردت پای که در سر هوسش بودAو آن جا بردت دیده که آن جا نگریدی
بر تو زند آن گل که به گلزار بکشتی Aدر تو خلد آن خار که در یار خلیدی
امروز ببینی که چه مرغی و چه رنگی Aکز زخم اجل بند قفص را بدریدی
امروز ببینی که کیان را یله کردی Aامروز ببینی که کیان را بگزیدی
خاموش و دهان را به خموشی تو دوا کن Aزیرا که ز پستان سیه دیو چشیدی