دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3135 ای شاه تو ترکی عجمی وار چرایی Aتو جان و جهانی تو و بیمار چرایی

گلزار چو رنگ از صدقات تو ببردندAگلزار بده زان رخ و پرخار چرایی
الحق تو نگفتی و دم باده او گفت Aای خواجه منصور تو بر دار چرایی
در غار فتم چون دل و دلدار حریفندAدلدار چو شد ای دل در غار چرایی
آن شاه نشد لیک پی چشم بد این گوAگر شاه بشد مخزن اسرار چرایی
گر بیخ دلت نیست در آن آب حیاتش Aای باغ چنین تازه و پربار چرایی
گر راه نبرده ست دلت جانب گلزارAخوش بو و شکرخنده و دلدار چرایی
گر دیو زند طعنه که خود نیست سلیمان Aای دیو اگر نیست تو در کار چرایی
ای مریم جان گر تو نه ای حامل عیسی Aزان زلف چلیپا پی زنار چرایی
گر از می شمس الحق تبریز نه مستی Aپس معتکف خانه خمار چرایی

3136 بغداد همانست که دیدی و شنیدی Aرو دلبر نوجوی، چو دربند قدیدی؟!

زین دیک جهان یک دو سه کفگیر بخوردی Aباقی، همه دیک آن مزه دارد که چشیدی
الله مراد لی والله مریدی Aفرقت علی الله عتیقی و جدیدی
من فرش شدم زیر قدمهای قضاهاش Aخود را نکشد فرش ز پاکی و پلیدی
لا خیر ولا میر، سوی الله تعالی Aفالغیبة عنه نفسا غیر سدید
از راحت و دردش نکشم خویش، و ندزدم Aقفلی دهدم حکم حق، و گاه کلیدی
لا ارفع عنه بصری طرفة عین Aلا امنع عن رب ظریقی و تلیدی
مرا هو العین و بالعین تطری Aروحی، و عمادی، و عتادی، و عتیدی
رو خویش درانداز چو گوی، ارچه زنندت Aشه را تو به میدان نه که بازیچه ی عیدی؟!
این خلق چو چوگان و، زننده ملک و بس Aفاعل همه او دان، به قریبی و بعیدی
از ناز برون آی، کزین ناز به ارزی Aتو روشنی چشم حسینی، نه یزیدی
صالحت و بایعت مع العشق علی ان Aیاتینی محیاه نصیری و شهیدی
لا اقسم بالوعد و بالصادق فیه Aان قد ملاء العشق مرادی بمریدی
هرجای که خشکیست درین بحر در آریدAتا تر شود و تازه و غرقاب مجیدی
الغصة والصحو جزاء لشحیح Aوالقهوة والسکر وفاق لسعید
العزة لله تعالی، فتعالواAفالعز من الله نثار لعبید
یا خامد یا جامد یا منکر سکری Aیا قایم فی الصورة، یا شر حسیدی
ارواح درین گلشن چون سرو روانندAتو همچو بنفشه به جوانی چه خمیدی؟!
لا حول ولا قوة الا بملیک Aیجعلک ملیکا وسنا کل ولید
ای آهوی خوش ناف بران ناف عبر، باف Aکز سوسن و از سنبل آن پار چریدی
ای شمس حق و معجز ما خواجه شیرازAبی مثل نظیری تو و بی شبه ندیدی

3137 برخیز و برون آ ز دل ای ماه نهانی Aکان ماه بداند که تو جانی و جهانی

برخیز که امروز سماعست و نشاط است Aاز ابر برون آ که تو خورشید زمانی
هر ذره چو خورشید شد از پرتو رویت Aزان روز مبارک که تو اندر سیرانی
در آب و گل عشق تقاضا نبود هیچ Aتا گوش بگیری و سوی خویش کشانی
خوش میکش و خوش دست که دست تو درازست Aاسرار کشا باش بندانیم تو دانی
ای گوش مده گوش مده دست روان شوAای هوش بهل هوش که در بزم خوشانی
ای دست در آویز در آن دامن دولت Aای پای مپا هیچ که تا باز نمانی
گفتم که دلا خیز تو را شاه بخواندست Aدل گفت نه می نایم پی خط و نشانی