دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3132 آن سید عشاق چه از و چه حقیقی Aکو راست صدارت به جهان مطلققیقی

آورد بر آورد فرا از همه عالم Aبر عرش و سما رایت او سنجققیقی
از اعلم حق زد علمش بر همه عالم Aاز صید دلش زد دل و جان صدققیقی
انوار دو عالم برخ دوست منورAچون مشرق جنی شرق از شرققیقی
با علم کمالش که علم زد به فلک لک Aرزق از چه تواند که زند از رققیقی
آن وع وع زغ زغ چه زند راه قزغ زغ Aکاندر جزغ زغ به جهان احمققیقی
بر مک مک لک لک نتواند بسمک مک Aدر حضرت آن شاه زدن وق وققیقی
آن شاه کزو شاه جهان رایت صد شاه Aبنمود چو بگشود حدایق ز حدیقی
هر ناطق ازین نطق بقریچه سخن گوی Aبر خلق چو خوانند ز مستنطققیقی
یک روز بخورشید بر آید به صدارت Aشید از رخش ما شده چون روز ققیقی
چون بدر نماید رخ او از حجب غیب Aانوار نماید به ملک رق رقیقی
گر بر زند از مطلع رحمت رخ خورشیدAهر دل که بود دل نزند شق شققیقی
شمس الحق تبریز که دلها ز تو زارندAشیدایی قوقو همه در نفر ققیقی

3133 ای برده به غارت دلم از فطرت اولی Aبگرفت غمت مملکت صورت و معنی

آورده سپاه غم عشق تو بسی تاخت Aبر قلب من از خیل خیالت زده خیلی
در دایره دلبری و حسن و لطافت Aکس نیست که او پنجه زند با تو به دعوی
او را که دلش کرده به کوی تو نشیمن Aحقا که نیاید به نظر جنت اعلی
ما را ز تو مقصود تویی در دو جهان بس Aمشغول تو فارغ بود از دنیی و عقبی
خضری طلبت نیست به موسی که هزاران Aبر طور غمت شیفتگانند چه موسی
جان بر کف دلداده به کویت نگرانندAعشاق تو تا کی شودت میل تجلی
شمس از در تو روی نتابد به همه باب Aمجنون نکند میل به جز درگه لیلی

3134 ای در طلب راحت ابدان افندی Aعرش ست تفرج گه ایوان افندی

در معرفتش عقل کجا پی برد آری Aبیناست به حق دیده عرفان افندی
مرغی ست که سیران وی از عالم بالاست Aدر تحت توقف نکند جان افندی
خورشید که هر روز ز مشرق بنمایدAیک ذره بود در ره برهان افندی
گفتیم که خورشید که در مشرق جود است Aنوری که برافروخت در ایوان افندی
صد گونه بروید ز گل و لاله و ریحان Aاز حضرت یزدان به گلستان افندی
خاموش که شمس الحق تبریز برافروخت Aدر خلوت دل شمع شبستان افندی