دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3128 کشتی به غم روزی خود یاد نمی آری Aور یاد کنی گه گه آن هم به جفا کردی

این شیوه ز دلداران رسمیست قدیم اماAگه گه به جفا گاهی کردند به دلداری
دل عهد وفایت را بر بسته کمر بر جان Aتا آنکه وفات آید دارد به وفاداری
عمریست که در هجران می سوزم و می سازم Aامید کزین پیشم در هجر نه بگذاری
از مستی جام عشق منعم مکن ای زاهدAرو رو ز بر مستان زین باده هشیاری
آن شمس که می دیدی ببرید ز ما یکسرAچون ذره به مهر او بگرفت هواداری

3129 ما می نرویم ای جان زینجای دگر جایی Aگر نور و فری دارد از نادره مولایی

جمعند درین مجلس هر خوب دلارامی در جست درین سودا هر همت سودایی
ما می برویم ای جان آنجا که تو می خوانی Aگسترده خدا ما را هر گوشه مصلایی
اینجاست می صافش اینجاست که قافش Aآن کوه که هر سنگش پریافت چو عنقایی
کفرست به نزد من زین خانه سفر کردن Aهیچ است کسی کو رو تا بد ز مسیحایی
آن چیست درین عالم کان نیست درین خانه Aعذرش چه بود کو ماند از همچو تو عذرایی
تو نیز اگر تانی ور گنج بیا اینجاAبازار و چه بازاری کالا و چه کالایی
خاموش که این ساعت با گفت نمی آیم Aکز تا به همی لیسم من نادره حلوایی
شمس الحق تبریزی تو راحت جانهایی Aجانم زرخ خوبت چون ذره معلایی

3130 ما انصف ندمانی، لو انکر ادمانی Aفالقهوة من شرطی، لاالتوبة من شانی

ریحان به سفال اندر بسیار بود دانی Aآن جام سفالین کو؟ وان راوق ریحانی
لو تمزجها بالدم، من ادمع اجفانی Aیزداد لها صبغ فی احمر القانی
صفهای پری رویان، در بزم سلیمانی -با نغمه ی داودی، مرغ خوش الحانی
یا یوسف عللنی، لو لامک اخوانی Aکم من علل یشفی، من علة احزانی
شو گوش خرد برکش، چون طفل دبستانی Aتا پیر مغان بینی در بلبله گردانی
اقبلت علی وصلی، و اختلت بهجرانی Aاین القدم الاول این النظر الثانی