دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3127 ترکی سحری ما را می خواند به مهمانی Aگفتم که چه سر داری ما را بچه می خوانی

قهقه زد و گفتا ای عاشق لره یازق درAگفتم مله ملمم حالی من وسن خانی
گفتا که بیا با ما این صومعه بر هم زن Aدر مجلس مستان آی ای دوست به مهمانی
ای خواجه چه در رفتم می دیدم و میخانه Aگفتم من ازین معنی شاباش مسلمانی
ترکی قدحی بر کف زانو زده گفتا ای Aگفتم که خورم یا نی گفتا که تو می دانی
من نیز دودل گشتم چون جای عجب دیدم Aگفتم که خورم یا نی گفتا که تو می دانی
القصه شدم یکدل جامی دو سه واخوردم Aدر خود اثری دیدم زان جرعه ربانی
هر چیز که می جستم فی الحال عیانم شدAصد کشف بیانم شد از خاطر حقانی
بگذشتم ازین عالم در روح وطن کردم Aبر من همه روشن شد پیدایی و پنهانی
در رفتم و بر رفتم وز خویش بدر رفتم Aچون جان بقا دیدم از خویش شدم فانی
شمس الحق تبریزی هیهات که دریابدAوین رمز که می گویی وین قصه که می خوانی

3128 کشتی به غم روزی خود یاد نمی آری Aور یاد کنی گه گه آن هم به جفا کردی

این شیوه ز دلداران رسمیست قدیم اماAگه گه به جفا گاهی کردند به دلداری
دل عهد وفایت را بر بسته کمر بر جان Aتا آنکه وفات آید دارد به وفاداری
عمریست که در هجران می سوزم و می سازم Aامید کزین پیشم در هجر نه بگذاری
از مستی جام عشق منعم مکن ای زاهدAرو رو ز بر مستان زین باده هشیاری
آن شمس که می دیدی ببرید ز ما یکسرAچون ذره به مهر او بگرفت هواداری

3129 ما می نرویم ای جان زینجای دگر جایی Aگر نور و فری دارد از نادره مولایی

جمعند درین مجلس هر خوب دلارامی در جست درین سودا هر همت سودایی
ما می برویم ای جان آنجا که تو می خوانی Aگسترده خدا ما را هر گوشه مصلایی
اینجاست می صافش اینجاست که قافش Aآن کوه که هر سنگش پریافت چو عنقایی
کفرست به نزد من زین خانه سفر کردن Aهیچ است کسی کو رو تا بد ز مسیحایی
آن چیست درین عالم کان نیست درین خانه Aعذرش چه بود کو ماند از همچو تو عذرایی
تو نیز اگر تانی ور گنج بیا اینجاAبازار و چه بازاری کالا و چه کالایی
خاموش که این ساعت با گفت نمی آیم Aکز تا به همی لیسم من نادره حلوایی
شمس الحق تبریزی تو راحت جانهایی Aجانم زرخ خوبت چون ذره معلایی