دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3120 گر قصد هوا کردی ور عزم جفا کردی Aکو زهره که تا گویم ای دوست چرا کردی

ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی Aدل بردی و جان بردی این جا چه رها کردی
ای برده هوس ها را بشکسته قفص ها راAمرغ دل ما خستی پس قصد هوا کردی
آن شمع که می سوزد گویم ز چه می گریدAزیرا که ز شیرینش در قهر جدا کردی
آن چنگ که می زارد گویم ز چه می زاردAکز هجر تو پشت او چون بنده دوتا کردی
این جمله جفا کردی اما چو نمودی روAزهرم چو شکر کردی وز درد دوا کردی
هر برگ ز بی برگی کف ها به دعا برداشت Aاز بس که کرم کردی حاجات روا کردی
شمس الحق تبریزی ای سرور هر خوبی Aتو درد فرستادی هم تو چه دوا کردی

3121 ای دلبر مه رویان از رحمت ما چونی Aای جان صفا چونی وی کان وفا چونی

ای فخر خردمندان وی بی تو جهان زندان Aوی عاشق بی دل را درمان و دوا چونی
مه گوش همی خارد صد سجده همی آردAمی گوید حسنت را کی خوب لقا چونی
باری من بیچاره گشتم ز خود آواره Aزان روز که پرسیدی گفتی تو مرا چونی
ماییم و هوای تو دو چشم سقای توAای آب حیات ما زین آب و هوا چونی
تلخ است فراق تو دوری ز وثاق توAای آنک مبادا کس دور از تو جدا چونی
زد طال بقای تو هر ذره که خورشیدی Aای نیر اعظم تو زین طال بقا چونی
ای آینه مانده در دست دو سه زنگی Aوی یوسف افتاده با اهل عما چونی
ای دلدل آن میدان چونی تو در این زندان Aوی بلبل آن بستان با ناشنوا چونی
ای آدم خوکرده با جنت و با حوراAافتاده در این غربت با رنج و عنا چونی
ای آنک نمی گنجی در شش جهت عالم Aبا این همگی زفتی در زیر قبا چونی
مصباح و زجاجی تو پیش دو سه نابیناAاز عربده کوران وز زخم عصا چونی
پیغام و سلام ما ای باد بگو با دل Aبا این همه بی برگی داوودنوا چونی
بس کردم من اما برگو تو تمامش راAکای تشنه پرخواره با جام خدا چونی

3122 آخر چه شود یارا بر من نظر اندازی Aاین کبر و دماغت را از سر به در اندازی

تیری زده ای ناگه اندر جگر مسکین Aباشد که یکی تیری سوی سپر اندازی
زان نقطه عشقت من چون عود همی سوزم Aپر مشک شود عالم کز لب شکراندازی
من خاک شوم یارا در رهگذرت افتم Aباشد به کرم یارا بر ما نظر اندازی
می ترسم از آن روزی گز حجره برون آیی Aبر کام جگر تنگان خون جگر اندازی
از کیش بزن تیری من سینه سپر کردم Aخلقان دو عالم را در شور و شر اندازی
شمس الحق تبریزی از لب چو شکرریزی Aیک لحظه به سوی ما بادام تر اندازی