دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3118 مکن دعوی ازین معنی چو این معنی ندیدستی Aغنا منمای با هر کس چو در واقع تهی دستی

ازین میخانه چون دوری و زین پیمانه مخموری Aطبیبی جو که رنجوری مکن هشیار بدمستی
مکن دعوی آزادی خصوصاً پیش آزاده Aکه از دعوی این معنی چو ماهی وار بر شستی
چو خود را در صف مردان چنین بی درد می نامی هلا برخیز و جویا شو چرا بی درد بنشستی
پس از سی سال ناگاهان به کوی ما گذر کردی Aچو ساقی باده پیمودت بنوشیدی و بررستی
بپر و بال شهبازان مکن پرواز بیهوده Aچو عصفوری برو دوری مجو با باز همدستی
مزن لاف خدابینی بدیده تا خدا بینی Aازین دعوی چو بگسستی بدان معنی رسیدستی
بیا از دیده ام بنگر به دیدارش به دیدارش Aچو آوردی به دیدارش چو شمس از خویش وارستی

3119 یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی Aدل عشاق چون آتش تن عشاق کانونی

بیا بخرام و دامن کش در آن دود و در آن آتش Aکه می سوزد در آن جا خوش به هر اطراف ذاالنونی
چو شمعی برفروزی تو ایا اقبال و روزی توAچو چونی را بسوزی تو درآید جان بی چونی
نیاید جز ز مه رویی طواف برج ها کردن Aکه مادون را رها کردن نباشد کار هر دونی
برو تو دست اندازان به سوی شاه چون باران Aببینی بحر را تازان در آن بحر پر از خونی
چه لاله است و گل و ریحان از آن خون رسته در بستان Aببینی و بشوید جان دو دست خود به صابونی
چو دررفتی در آن مخزن منزه از در و روزن Aچو عیسی سوزنت گردد حجب چون گنج قارونی
ببینی شاه قدوسی بیابی بی دهن بوسی Aز سر خضر چون موسی شوی در فقر هارونی
چو آبی ساکن و خفته و چون موجی برآشفته Aبه بحر کم زنان رفته شده اندر کم افزونی
چو اندر شه نظر کردی ز مستی آن چنان گردی Aکه گویی تو مگر خوردی هزاران رطل افیونی
چو دیدی شمس تبریزی ز جان کردی شکرریزی Aدر آن دم هر دو جا باشی درون مصر و بیرونی

3120 گر قصد هوا کردی ور عزم جفا کردی Aکو زهره که تا گویم ای دوست چرا کردی

ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی Aدل بردی و جان بردی این جا چه رها کردی
ای برده هوس ها را بشکسته قفص ها راAمرغ دل ما خستی پس قصد هوا کردی
آن شمع که می سوزد گویم ز چه می گریدAزیرا که ز شیرینش در قهر جدا کردی
آن چنگ که می زارد گویم ز چه می زاردAکز هجر تو پشت او چون بنده دوتا کردی
این جمله جفا کردی اما چو نمودی روAزهرم چو شکر کردی وز درد دوا کردی
هر برگ ز بی برگی کف ها به دعا برداشت Aاز بس که کرم کردی حاجات روا کردی
شمس الحق تبریزی ای سرور هر خوبی Aتو درد فرستادی هم تو چه دوا کردی