دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3117 عفاک الله می گویم بهر وردی که افزایی Aدلم در خون کشی هر دم جزاک الله فرمایی

جزای قتل عاشق گر وصال دوست خواهد شدAبیا کاین سر نمی دارد از این سودا شکیبایی
خیالت ملکت دل شب کند چون روز نورانی Aسواد نقطه خالت دهد در دیده بینایی
رقیبت را دعای بد نمی گویم ولی خواهم Aکه ظلمت را بر خورشید نبود جای گنجایی
ز درگاه سلیمانم جفای دیو می راندAغلامت باد ای دل گر کلاه از دیو بربایی
وصالش را طلبکاری به دور ما دراز آمدAبه دست آورد دل خاکی وگرنه باد پیمایی
چو شمس از کوی او هر سوی گردان رو و ثابت شوAندارد دلبر این خصلت که گیرد یار هر جایی

3118 مکن دعوی ازین معنی چو این معنی ندیدستی Aغنا منمای با هر کس چو در واقع تهی دستی

ازین میخانه چون دوری و زین پیمانه مخموری Aطبیبی جو که رنجوری مکن هشیار بدمستی
مکن دعوی آزادی خصوصاً پیش آزاده Aکه از دعوی این معنی چو ماهی وار بر شستی
چو خود را در صف مردان چنین بی درد می نامی هلا برخیز و جویا شو چرا بی درد بنشستی
پس از سی سال ناگاهان به کوی ما گذر کردی Aچو ساقی باده پیمودت بنوشیدی و بررستی
بپر و بال شهبازان مکن پرواز بیهوده Aچو عصفوری برو دوری مجو با باز همدستی
مزن لاف خدابینی بدیده تا خدا بینی Aازین دعوی چو بگسستی بدان معنی رسیدستی
بیا از دیده ام بنگر به دیدارش به دیدارش Aچو آوردی به دیدارش چو شمس از خویش وارستی

3119 یکی دودی پدید آمد سحرگاهی به هامونی Aدل عشاق چون آتش تن عشاق کانونی

بیا بخرام و دامن کش در آن دود و در آن آتش Aکه می سوزد در آن جا خوش به هر اطراف ذاالنونی
چو شمعی برفروزی تو ایا اقبال و روزی توAچو چونی را بسوزی تو درآید جان بی چونی
نیاید جز ز مه رویی طواف برج ها کردن Aکه مادون را رها کردن نباشد کار هر دونی
برو تو دست اندازان به سوی شاه چون باران Aببینی بحر را تازان در آن بحر پر از خونی
چه لاله است و گل و ریحان از آن خون رسته در بستان Aببینی و بشوید جان دو دست خود به صابونی
چو دررفتی در آن مخزن منزه از در و روزن Aچو عیسی سوزنت گردد حجب چون گنج قارونی
ببینی شاه قدوسی بیابی بی دهن بوسی Aز سر خضر چون موسی شوی در فقر هارونی
چو آبی ساکن و خفته و چون موجی برآشفته Aبه بحر کم زنان رفته شده اندر کم افزونی
چو اندر شه نظر کردی ز مستی آن چنان گردی Aکه گویی تو مگر خوردی هزاران رطل افیونی
چو دیدی شمس تبریزی ز جان کردی شکرریزی Aدر آن دم هر دو جا باشی درون مصر و بیرونی